|
یالان دنیا
|
||
نگار تو سال سوم زیاد موفق نتونسته بود بشه سه تا از درساشو تجدید آورده بود که یکیش حرفه بودکه اصلا کتابش رو نداشت چون کتاب حرفه برادر مریم مخصوص پسرها بود و نگار اصلا درس حرفه رو نخونده بود .خردادماه که رفته بود امتحان بده کتاب یکی از بچه ها رو که تو حیاط انداخته بود و رفته بود برداشته بود که برای شهریور بخونه و امتحان بده .اونموقع ها هر اتفاقی می افتاد نگار ناامید نمی شد ولی نگار نمی دونست العان چرا اینهمه ناامید و بی قرار بود .هر موقع به گذشته اش فکر می کرد اصلا باورش نمی شد اونهمه سختی رو تحمل کرده باشه چقدر به صبر اونموقع هاش غبطه می خورد .
شهریور همونسال نگار دوباره آماده شده بود برای امتحان .خیلی خوب خونده بود هم وقت بیشتری داشت و هم کتاب داشت . کتاب ها رو برادر مریم بعد از قبولی به نگار داده بود .اولین امتحانش حرفه بود ساعت 11 که نگار ماشین پیدا نکرده بودو نیم ساعت با تاخیر رسیده بود و فکر کرده بود حوزه امتحانیش همون حوزه خرداده .وقتی که رفته بود مدرسه دیده بود هیچکی نیست و فقط نگهبانش هست . نگهبان هم سریع آدرس حوزه رو داده بود و نگار با نیم ساعت تاخیر رسید ه بود .اصلا فکر نمی کرد که بذارن بره تو .ولی وقتی که مراقب چشمای قرمز نگار رو دیده بود که کلی گریه کرده بود دلش به حالش سوخته بود و اجازه داده بود که بره داخل .
نگار تونسته بود امتحان ها ی شهریور را با نمرات خوب قبول بشه .همه می گفتن بسه دیگه دبیرستان رو که نمی تونی خونه بخونی و شهر هم که مامان بزرگ قبول نمی کرد .اگه قبول هم می کرد نگار نمی رفت تهمت ها ودعواهای دوسال پیش رو از یادش نمی تونست ببره .
ولی انگار روزگار روی خوبش رو به نگار نشون می داد .در کمال ناباوری مامان بزرگش رفته بود اسم نگار رو تو یه دبیرستان نزدیک خونشون نوشته بود و دو سه روز بیشتر به اول مهر نمونده بود که آمده بود دنبال نگار . نگار داشت بال درمی آورد وقتی که شنیده بود که مامان بزرگش اسمش رو تو دبیرستان نوشته .نگار کینه ها ی گذشته رو فراموش کرده و بامامان بزرگش رفته بود شهر .اول دبیرستان از بهترین سال های زندگی نگار بود .یک ماهی از شروع کلاسهاش بیشتر نگذشته بود که عمه اش امده بودو پسرش( سهیل ) رو که دانشگا ه قبول شده بود بسپره پیش مادرش . سهیل رشته مدیریت دولتی قبول شده بود . نگار اصلا از سهیل خوشش نمی امد سهیل خیلی جدی بود و سالی چهار ، پنچ بار بیشتر نمی خندید خیلی هم مغرور بود .این خصوصیات رو نگار از برخوردهایی که سالی یکبار عیدها سهیل رو می دید می دونست . ولی بعدا فهمید که چقدر اشتباه می کرده و هیچ موقع نباید از ظاهر آدم ها قضاوت می کرد .
روزهای اولی که سهیل امده بود خیلی به نگار سخت می گذشت خیلی خجالت می کشید سهیل 6 سال از نگار بزرگتر بود و همسن برادر نگار ( امیرحسین) بود. امیرحسین و سهیل همسن بودن واز بچگی با هم درس خونده بودن .امیرحسین رشته حقوق قبول شده بود و سهیل رشته مدیریت دولتی که هردو هم دانشگاه ازاد بودن . وضعیت مالی سهیل بهتر از امیرحسین بود و تونسته بود که دانشگاه ثبت نام کنه ولی امیرحسین حتی شهریه ترم اول دانشگاه رو هم نداشت و مجبور شده بود بره سربازی . سربازیش هم یه جای دورافتاده بود بندرعباس و هیچ پارتی هم نداشتند که امیرحسین رو نزدیکتر بندازه
نگار چقدر ناراحت می شد وقتی که امیرحسین رو می دید اون العان باید با سهیل می رفت دانشگاه ولی ...
نگاریادش می آد وقتی که امیرحسین می خواست بره سربازی .نگار و مامان بزرگ و سهیل کلی گریه کرده بودن . مامان بزرگ امیرحسین رو خیلی دوست داشت چونکه خیلی پسردوست بود و امیرحسین رو از بچکی خودش بزرگ کرده بود و حتی بیشتر از پسرها و دخترهای خودش .و این حسادت عمه های نگار رو برمی انگیخت . امیرحسین وقت رفتن نگاررو دست سهیل سپرده بود و گفته بود که نگار رو مثل خواهر خودش بدونه و نذاره احساس تنهایی کنه .
حدود یک ماه طول کشیده بود که رابطه سهیل و نگار خوب بشه . سهیل تو درس ریاضی و عربی به نگار خیلی کمک می کرد .بقیه درسهاش هم که خودش خوب می خوند .
سهیل خیلی پسرمرموزی بود و به هیچکی نگفته بود شعر میگه .یه روز جمعه بود که بابای نگار نیومده بود دنبالش و نگار خیلی دلگیر بود .سهیل پیشنهاد داد به مامان بزرگ که بریم پارک .نگار یاد ش می آد اون روز رو که چقدر بهشون خوش گذشته بود سهیل هم دست و دل بازی کرده بود و برای هرکی یه بستنی سنتی و یه فالوده و یه آب هویچ خریده بود .مامان بزرگ هم که عاشق بستنی بود حسابی کیفش کوک شده بود . تو پارک بود که سهیل یه دفتری رو به نگار داده بود که بخونتش . نگار هم شروع کرد به خوندن چقد رشعرهاش قشنگ بود .نگار اونموقع بودکه فهمید سهیل شعر میگه .یه سررسید کامل شعر گفته بود 4 سال بوده که شعر می گفته و به هیچکی نگفته بوده . نگار اولین کسی بود که از این موضوع با خبر می شد .سهیل خیلی به نگار محبت می کرد و نگار رو مثل خواهر خودش می دونست . اخلاق مامان بزرگ هم یه کمی بهتر شده بود و زیاد به نگار گیر نمی داد و مواظب سهیل بود که یه موقع معتاد نشه یا با دختری ارتباط نداشته باشه و حسابی تلفن هاش رو کنترل می کرد و جیبش و کیفش رو هرروز می گشت . مامان بزرگ یه همسایه داشت که خیلی به نگار گیرمی داد و هی از راه مدرسه به خونه هرروز نگار رو تعقیب می کرد .نگاراین موضوع رو با سهیل درمیون گذاشته بود و سهیل طوری پسره بیچاره رو زده بود که تا یه هفته تو رختخواب مونده بود . نگار خیلی خوشحال بود که سهیل اینمه هواش رو داشت . ولی اینم زیاد دوام نداشت از اوایل دی بود که سهیل می رفت سرکار و شبا می آمد .
زن عموش هم خونه همه فاميلاش مي برد و همه فاميلاش نگار رو مي شناختن و دوستش داشتن .تو دانشگاه هم ترم اول داشت كم كم تموم مي شد نگارهم يكي دوتا دوست پيدا كرده بود ولي دوستاش زياد باهاش صميمي نبودن و نگار احساس تنهايي مي كرد . تا اينكه يه روز با پانيز اشنا شد پانيز دختر شوخي بود البته توظاهر اينطوري به نظر نمي رسيد توظاهر اخمو بود شايد اين به خاطر ابروهاي پهنش بود . پانيز زبون تندي داشت و نگار هيچموقع اولين زخم زبون پانيز رو از يادش نمي تونست ببره .پانیزتهران زندگی می کرد ودختر محجبه ای بود و تو ظاهر اصلا شبیه دخترها ی تهرانی نبود اصلیتش مال اطراف اردبیل بود و به خوبی به زبان ترکی صحبت می کرد. حدود يك ماهي به پايان ترم اول نمونده بود كه نگار با پانيذ اشنا شده بود و مي تونست به يكي اعتماد كنه و بگه كه خونه عموشه تا اون موقع هيچكي نمي دونست كه نگار شهرستانيه و خونه عموش زندگي مي كنه همه فكر مي كردن تهرانيه . اين تودار بودن رو زن عموش يادش داده بود .
. ياد آخرين خداحافظيش با حسين افتاده بود اخرين امتحانشون رو داده بودند امتحان فارسي بود نگار خوب داده بود ولي حسين زياد خوب نداده بود و ناراحت بود همه بچه ها خوشحال و شاد كتاباشون رو پاره مي كردند و حسين با ناراحتي نگاشون مي كرد و دلش نيومده بود خوشحالي بچه ها رو خراب كنه و بگه ميخوان براي هميشه ا ز اونجا برن اگه مي گفت همه ناراحت مي شدند همه دوستش داشتند .فقط به معلمشون خانم حسيني گفته بود و بچه ها بعدا از طريق خانم حسيني فهميده بودن دليلشم هيچكي نمي دونست .نگار و حسين هر دو با معدل 80/19 فارغ التحصيل شده بودند اين چندمين باري بود كه معدلشون عين هم مي شد.
روستاي نگار 60 كيلومتر با شهر فاصله داشت . روستاشون راهنمايي نداشت و دخترها تا كلاس پنجم ابتدايي بيشتر نمي تونستند بخونند پسرها هم براي مدرسه نمونه تو شهر امتحان مي دادند هر كي قبول مي شد مي رفت اونجا خوابگاه داشت مي موند و بقيه هم هرروز با ميني بوس روستا مي رفتند و برمي گشتند . دخترها اجازه سوار شدن به ميني بوس رو نداشتند وبعد از تموم شدن دوره ابتدايي بايد توخونه داري مي كردن و تو سن 14 سالگي ازدواج مي كردند .مامان بزرگ نگار تو شهر زندگي كرد و تنها بود از نگار خواسته بود كه بياد و پيشش بمونه نگار هم از خدا خواسته قبول كرده بود .
.نگارهر چی فکر میکرد نمی دونست که چرا اینهمه ساله که ذهنش رو مشغولش کرده و دنبال حسین می گرده چرا یه لجبازی بچه گونه و یه احساس تنفر اینهمه سال ادامه پیدا کرده بود .ولی هرچی فکر می کرد از لحاظ عقلی به نتیجه ی قانع کننده ای نمی رسید . سوالهای زیادی هم داشت دوست داشت بدونه حسین درسش رو خونده یا نه ؟ سرکارمیره یا نه ؟ خانواده اش چیکار می کنند ؟باباش خوب شده یا نه ؟ اصلا نگار رو یادش مونده یا نه ؟ اون عکس رو داره یا نه ؟خیلی دوست داشت ببینه چه شکلی شده ؟ دوست داشت مرد شدنش رو ببینه ، دوست داشت بدونه چه تغییراتی کرده ؟
از همه همکلاسی ها ی دوران ابتداییش خبر داشت همشون عروسی کرده بودن به جز دو تا از پسرها که اونا هم بیکار بودن و درسشون رو ادامه نداده بودن ومشغول کشاورزی بودند . بیشتر همکلاسی هاش هم یکی یا بعضی هاشون هم دوتا بچه داشتند . نگا روقتی خبرازدواجشون رو شنیده بود تعجب کرده بود آخه اونا سنشون برای ازدواج خیلی کم بود همه دخترها توپونزده ، شونزده سالگی و پسرها هم تو بیست ،بیست و یک سالگی ازدواج کرده بودند و سریع هم بچه دار شده بودند.نگار فقط تو مراسم فاطمه و جواد تونسته بود شرکت کنه و بقیه رو نفهمیده بود مراسمشون کی بوده .
ظاهرنگار خیلی فرق کرده بود خیلی لاغر و سبزه شده بود دوران بچگیش خیلی تپل و سفید بود .وقتی عکس پنجم دبستانش رو می دید چقدر از خودش خوشش می امد چقدر بامزه بود از جوانی خودش خوشش نمی امد و بزرگ شدنش رودوست نداشت .
نگار شهر خودشون رو زیاد دوست نداشت خاطرا ت خوبی نداشت هرموقع از جلوی خونه مادربزرگش رد می شد یاد روزهای بدی می افتاد که اونجا سپری کرده بود .خونه موندن و خونه داری رو هم دوست نداشت.
نگار اصلا دوست نداشت به ازدواج فکرکنه، بیشتر دوست داشت تو عوالم بچگیش باقی بمونه وقتی به خودش می امدو سردوراهییای زندگی قرار می گرفت نمی دونست چیکارکنه نمی دونست از کی مشورت بگیره و از کی کمک بخواد .خانواده ا ش زیاد درکش نمی کردند و طرز فکرشون فرسنگ ها با طرز فکر نگار فاصله داشت .مادرش خیلی خونسرد بود و همش تو حا ل زندگی می کرد و اصلا غصه فردا رو نمی خورد و همش می گفت ببینیم خدا چی میخواد نگار هم همش جواب می داد خدا گفته از تو حرکت از من برکت .بحث نگار و مامانش به همین دوجمله محدود می شد و اصلا با هم صمیمی نبودند و به جز بحث درباره امورخونه و شام و ناهار راجع به چیز دیگه ا ی حرف نمی زدند . پدر نگار هم همش نگران حرف مردم بود و همش برای مردم زندگی می کرد حرف زدنش، خنیدنش ،خوردن و پوشاک و همه و همه دغدغه ها ش حرف مردم بود و از سرکاررفتن نگاراصلا راضی نبود و همش می گفت مردم میگن اینا دارن از گشنگی می میرن که دخترشون رو فرستادن سرکار .بیشتراهالی روستا بعد از تموم شدن درس نگار بهش پیشنهاد می دادن که روستا بمونه و معلم بشه . نگار اصلا از معلمی خوشش نمی امد مخصوصا جایی که خود ش درس خونده بود و جای جای اون مدرسه اون رو به یاد خاطرات خوش کودکیش ،به یاد عشق کودکیش می انداخت . مدرسه هیچ تغییری نکرده بود نیمکت ها همون نیمکت ها و تخته و در و پنجره همون ها بودن . همکلاسی ها ی نگارهمگی ازدواج کرده بودن و نگا راگه تو روستا می موند باید به بچه های همکلاسی ها ی ابتداییش درس می داد چقد رخنده دار می شد .
نگار رشته علوم اجتماعي تو یکی از دانشگاههای تهران قبول شده بود . چقدر خوشحال بود زیاد برای کنکور نخونده بود فقط درسهای پیش دانشگاهیش رو خونده بود و کنکورش رو هم زیاد خوب نداده بود .خانوادش هم زیاد امیدی به قبولیش نداشتند و هی می گفتند دانشگاه دولتی قبول شدنش خیلی سخت و مگه تو قبول می شی و همش انرژی منفی می دادن .تا قبل از قبول شدن نگار هیچکی تو فامیلشون دانشگاه دولتی قبول نشده بود و همه یا دیپلمه بودن یا اگه پولدار بودن دانشگاه آزاد رفته بودن .دخترها هم زیاد اجازه ورود به دانشگاه رو نداشتند .دخترهای دانشگاه شهرشون خیلی جلف و سبک بودن وباعث شده بودن مردم تصورات بدی از دختر دانشجو داشته باشند.به خاطر همین خبر قبولی نگار مثل توپ تو فامیل ترکیده بود و همه تعجب کرده بودند و بعضی ها تبریک گفته بودن و بعضی ها هم از حسودیشون اصلا یه تبریک خشک و خالی هم نگفته بودند .نگار يادش مي آره اون روزي كه سهيل (پسرعمه اش ) روزنامه ای که اسم نگار توش بود رو با ناراحتي تمام واسش آورده بود.سهیل شب قبلش هم تو اینترنت جستجو کرده و یه روز قبلش خبر قبولی نگار رو بهش گفته بود . سهيل دوست نداشت نگار دانشگاه بره اون نگار رو دوست داشت و فكر مي كرد اگه دانشگاه بره ازش دور ميشه و ديگه سراغ پسرعمش رو نمي گيره . نگار هيچ حسي به سهيل نداشت ولي سهيل خيلي نگار رو دوست داشت . سهيل با زور يه تبريك الكي به نگار گفته بود و رفته بود . سهيل پسر قد بلند و خو ش تيپي بود و ليسانس مديريت دولتي داشت شاعر بود و بسياراحساساتي .
نگار يادش مي آره اولين روزي كه با برادرش امير حسين براي ثبت نام به تهران رفته بودند (26 شهريور 1383 ) يه حس خاصي داشت از يه طرف خوشحال بود از اينكه دانشگاه قبول شده و از يه طرف هم ناراحت واسه اينكه بايد يه هفته ديگه چمدونش رو مي بست و راهي تهران مي شد و از خونه و خونوادش دل مي كند .البته این اولین باری نبودکه نگاراز خانواده اش دور می شد نگار سالهای زیادی دور از خانواده گذرونده بود ولی باز با اینحال جدایی و دوری برا ش خیلی سخت بود . دانشگاه نگار يه دانشگاه كوچيك كه وقتي نگار براي اولين بار دانشگاه رو ديده بود حسابي تو ذوقش خورده بود . تصور نگار از دانشگاه يه محيط بزرگ با يه سردر بزرگ شبیه دانشگاه سهیل که چندین بار سهیل برده بودتش دانشگاشون .به خاطر همين چندين بار خيابون دانشگاشونو رو از بالا تا پايين رفته بودن ولي دانشگاه رو نديده بودن .نگاراضطراب عجیبی داشت و می ترسید از اینکه نتونه طاقت بیاره نتونه درساشو بخونه و نتونه به اون چیزی که می خواد برسه .تنها هدف زندگیش درس بود و به هیچ چیز دیگه فکر نمی کرد . امير حسين زياد تهران رو بلد نبود و يه راننده گرفته بود كه ببرتشون تهران و ثبت نام رو انجام بدند . مراحل ثبت نام خيلي طولاني بود و دانشگاه پر از آدمای عجیب و غریب که هرکدوم با یه ظاهری آمده بودند ظاهر نشون می دادکه هرکدوم از یه قومیتی بودن کرد لر ترک جنوبی شمالی.نگار اصلا توجهی نداشت که ببینه هم رشته ای هاش کی اند .سرش به کارخودش بود و تند و تند مراحل رو سپری می کرد . امير حسين كلافه شده بود ولي اين مراحل واسه نگار خيلي دل انگيز و جذاب بود و عين برق مي گذشت .
بعد از دوساعت دوندگي مراحل ثبت نام تموم شده و نگاربرگشته بود . خانواده نگارزیاد راضی نبودن نگار دانشگاه بره اونم تهران .از تهران تصور بدی داشتند فکر می کردند محیط دخترشون رو خراب می کنه .یا نگران بودند که نگار نتونه غربت رو تحمل کنه.نگار تو راه برگشت تو همش به اين فكر مي كرد كه حسين داره چيكار مي كنه حتما اونم رفته واسه ثبت نام و اين مراحل رو داره طي مي كنه اصلا كجا زندگي مي كنه شايد درسش رو ول كرده و رفته سر كار ولي نه بعيد مي دونست كه حسين درس رو ول كنه اون عاشق درس بود . نگار دوست داشت که قیافه حسین رو وقتی اسم نگار رو دیده بود ببینه چقدر خوشحال بود ا ز اینکه تونسته بود روش رو کم کنه .همیشه میشنید که حسین می گه اون دختره و خودشم بکشه میتونه به زور یه دیپلم بگیره اونم اگه خوانوادش بذارن و بعدش هم باید تا آخر عمرش کهنه شوری و خونه داری کنه.این حرف ها رو نگار از دهن این و اون می شنید جرئت نداشت به خود ش بگه .
نگار يادش مي اد اخرين جمعه شهريور رو كه با عموش مي خواست بياد تهران و قرار شده بود كه خونه عموش بمونه .باباش به عموش حسابی سفارش نگار رو کرده بود که مثل دختر نداشته خودش مراقبش باشه .عموش فقط یه پسر چهار ساله داشت که اونم خدا بعد از بیست سال بهشون داده بود . بعد از شام راه افتاده بودند به سمت تهران نگار يادش مي اد كه از خونه تا تهران رو گريه كرده بود . نگار دنبال خوابگاه نرفته بود فاميلاشون ترسونده بودن كه محيط خوابگاه بده و خراب مي شي و از اين حرف ها . به نگار هم زياد اجازه نداده بودن دنبال خوابگاه بره .
اولين روز دانشگاه يه حس اظطراب عجيبي داشت خيلي احساس غربت گرفته بودتش . حسی مثل بچه های کلاس اول که وقتی روز اول میرن مدرسه گریه می کنند یا مثل اولين روزي كه به كلاس اول راهنمايي مي رفت و از محیط کوچیک روستا به یه شهر بزرگ و ناآشنا می رفت که هیچکی رو جز مادربزرگ پیرش نمی شناخت . يه كلاس بيشتر هم نداشت( زبان پيش ) خدا خدا مي كرد كه زود تموم بشه . بعد كلاس زن عموش امده بود دنبالش و برده بودتش گردش كه دلش نگيره . زن عموش خيلي شاد و شنگول بود و عموشم سفارش كرده بود كه نذاره نگار دلتنگ بشه . خونه عموش به جز نگار و زن عمو و پسرشون علی رضا خواهر زن عمو هم زندگی می کرد خواهر زن عمو ش دو سال بزرگتر از نگار بود و دانشجوی رشته پزشکی بود و نگار ارتباط خوبی با اون هم برقرار کرده بود . زن عموش و خانواده اش خیلی خوگرم بودند و حسابی نگار رو تحویل می گرفتند .
زن عمو همه راه و چاههاي زندگي تو تهران روبه نگارياد داده بود و نگار رو مثل خواهر خودش دوست داشت . وقتي كه از دانشگاه مي رسيد از دانشگاه و كلاس و بچه ها واستادا و از خيابونا و از همه چيز مي پرسيد و شبا هم فيلم نگاه مي كردن و فال قهوه و تاروت مي گرفتن . تو فال هاي نگار همش مي امد كه يكي دوستش داره و مادرش مخالفت مي كنه زن عموش مي گفت اسمش محمد و نگار هم هر چي فكر مي كرد نمي دونست محمد كيه . شایدم زن عموش سرکارش می ذاشت .نگار با زن عموش خيلي راحت بود و همه چيز رو مي گفت ولي هيچ حرفي از حسين نمي زد .بعضی شبا که دلتنگ می شد و گریه می کرد زن عموش انقدر سربه سر می ذاشت و هی می گفت تو کی رو میخوای هر کی رو میخوای بگو خودم برم برات خواستگاری . انقدر مسخره بازی درمی اورد که دلتنگی نگار یادش می رفت . هر چه بيشتر مي گذشت بيشتر دلش تنگ مي شد و نمي دونست چيكار كنه هر موقع مي رفت شهرستان سراغ همكلاسي هاي دوران ابتدايي مي رفت و سراغ حسين رو مي گرفت ولي هر دفعه مايوس تر از دفعه قبل هيچكي ازش خبر نداشت انگار آب شده بود رفته بود زير زمين . ولي تونسته بود عكسش رو از يكي بگيره چقدر خوشحال بود داشت بال در مي اورد.اينطوري حدالقل مي دونست يه يادگاري از عشق ديرينه اش داره . هر موقع كه نگار فكر مي كرد به اون موقع ها پشيمون مي شد از رفتارهاش از حسادت هاش نسبت به حسين .دوست داشت یه باردیگه به اون دوران برگرده .اگه برمی گشت به اون دوران دیگه حسادت نمی کرد و همیشه می گذاشت حسین اول بشه .دیگه الکی کلاس نمی گذاشت و ادای آدمهایی رو که از کسی متنفرند رو در نمی آورد . يادش مي اد كه يه دفعه كه مبصر كلاس شده بود الكي اسم حسين رو جز شلوغ هاي كلاس نوشته بود تا از انضباش كم بشه ، معلمشون كه اصلا باورش نمي شد كه حسين شلوغ كرده باشه از چند نفر پرسيده بود و نگار رو ضايع كرده بود اون روز، اولين روزي بود كه نگار ضايع مي شد و بدترين روز زندگي نگار بود كه هيچ موقع هم نمي تونست از ياد ببره . كم كم نگار داشت عادت مي كرد به زندگي تو تهران و كم كم به تهران علاقمند مي شد .
خسته ام ...
دنیا بایست میخوام پیاده شم .
دیدی یه وقتایی آدم خسته میشه از همه ی چیزای دور و برش؟!
خسته از روزمرگی، خسته از این همه تلاش تکراری، خسته از اطرافیان! حتی
زرق و برق هایی که یه زمون شاید آرزوش رو داشتی دیگه برات رنگی ندارن!
دیگه حتی نسبت به محبت هایی که در حقت میشه هم احساس خوب همیشگی رو نداری
بین این همه سردرگمی، بین این همه هیاهوی زندگی، دل فقط یه خلوت می خواد،
یه گوشه ی دنج که آدم بتونه بفهمه راز دلتگی هاش رو…
وقتی با خودت خلوت می کنی تازه اون موقع می فهمی که نه از این چیزا بلکه از خودت خسته شدولی چرا نمی دونی؟؟؟ .
روستای نگار 60 کیلومتر با شهر فاصله داشت و در یک منطقه کوهستانی بود یه روستای سرسبز و باصفا . نگار هرموقع یاد روستاشون می افتاد خیلی دلتنگ می شد دوست داشت که برگرده به اون دوران خو ب و خوش و بی غم و غصه .
نگار فرزند چهارم یه خانواده شش نفری بود به جز خودش یه خواهر و سه برادر داشت .نگار دوران ابتدایی خوشی رو سپری کرده بود و از یادآوری اون دوران لذت می برد .تو مدرسه شون دختر و پسر با هم درس می خوندن چون جمعیت روستاشون کم بود و تعداد دانش آموزهای هرکلاس به زحمت به 20 نفرمی رسید .
نگاراول ابتدایی رو به یادش می آره چقدر ذوق داشت و برخلاف همه که گریه می کردند و مامانشون رو می خواستن فقط نگارو 2 تای دیگه(زینب و علی ) بودند که می خندیدند ، مادر زینب و علی ماد کرولال وپدرشون کور بودند که قبل از بدنیا امدن اونها فوت کرده بودند وهمسایشون که یه خانم پیری بود قبول کرده بود که اونها رو نگه داره .علی یک سال بزرگتراز زینب بود که توکلاس اول مردود شده بود و دوباره کلاس اول رو می خوند . زینب و علی معنی دلتنگی برای پدرو مادروگریه بچه ها رو نمی فهمیدند چون هیچ موقع محبت پدرومادر را تجربه نمی کردند واز وقتی که چشم باز کرده بودند یه پیرزنی رو کنارخودشون دیده بودند واصلا هم وضع مالی خوبی نداشتند وبا کمک های جنسی اهالی روستا زندگی می کردند .
نگار یادش می آد که یه مانتوو شلوار سرمه ای باباش براش خریده بود با یه کیف قرمزچقدر این لباس هاشو دوست داشت و چقدر ذوق می کرد و از وقتی که باباش اون لباس رو خریده بود تا یه هفته زیرموقع خوا ب هم بغلشون می کرد و می خوابید . خیلی موقع ها می شد که نگاردلش برای اون لحظات تنگ می شد .
همه شاگرد ها با کیف و لباس نو اولین روز مدرسه رو گذرونده بودند به جز زینب و علی که با لباس های کهنه شاگردهای کلاس های بالاترامده بودند . چقدر نگار دلش به حالشون می سوخت .
نگار جز به جز اجزای صورت معلم کلاس اولشون رو(آقای بابایی) به یاد داشت .آقای بابایی یه مرد 30 ساله بود که قد متوسطی داشت و عینکی هم بود و صورت سفیدی هم داشت ولی دندان هاش نامرتب بود و بزرگ و هرموقع می خواست بخنده صورتش زشت می شد . ولی از احوالات ظاهر گذشته مرد خوش قلب و مهربونی بود و یه هفته ای از شروع کلاس ها نگذشته بود که برای زینب و علی لباس نو خریده بود و نگار یاد ش می آد که زینب از شوق خوشحالی گریه می کرد چون اولین باری بودکه لباس نو می پوشید . آقای بابایی احساس خاصی نسبت به زینب داشت و همیشه می گفت که زینب مثل دختر من می مونه .
چقدر خوب و خوش می گذشت و ایام به کام نگار بود و با بیشتر بچه های کلاس اول دوست شده بود. تو کلاس اول نگا ر15 تا همکلاسی پسر و 10 تا همکلاسی دختر داشت . با دخترها بیشتر دوست بود و از پسرها با چندتاشون حرف می زد که تا سال پنجم هم با اونا همکلاس بود . صمیمی ترین دوست دوران ابتدایی نگار کبری بود که دختر همسایشون هم بود و هرروز باهم می رفتند مدرسه و برمی گشتند از خونشون تامدرسه راهی نبود ولی هرروز باید 4 بار این راه رو می رفتند و می امدند 8 صبح می رفتد تا 12 .12 می امدن خونه ناها رمی خوردند 1 می رفتند و 4 برمی گشتند .نگار و کبری دوستای خوبی برای هم بودند ولی تو یه چیز اختلاف داشتند کبری اصلا به درس ومدرسه علاقه ای نداشت ولی برخلاف اون نگار عاشق درس و مدرسه بود وکبری رو هم به زوروادار به درس خوندن می کرد که آخرش هم زیاد موفق نشد کبری تو کلاس پنجم 3 تا تجدید آورد و تا العان هم فارغ التحصیل نشده بود . نگار هرموقع کبری رو می دید نصیحتش می کرد که بره ادامه بده و کبری هم نگار رو نصیحت می کرد که ازدواج کنه و تااینجا هیچکدوم موفق نشده بودند نه نگار شرایط ازدواج رو داشت و نه کبری با دو تا بچه می تونست درس بخونه . کبری تو سن 15 سالگی ازدواج کرده بود والعان دو تا بچه داشت .
بعد از کبری نگار با چند نفر دیگه از دخترها هم دوست بود که اسماشون فاطمه و زهرا و منصوره و نرگس بودند .فاطمه و زهرا با هم خواهر بودند که دوقلو هم بودند ولی همیشه با هم دعوا می کردن و هرکدومشون که با نگار خوب می شد اونیکی با نگار بد می شد .فاطمه عاشق شیرینی خامه ای بود و نگار هم هرموقع عمه اش براشون شیرینی خامه ای می اورد چندتا برای فاطمه می بردکه فاطمه هم همه رو خودش می خورد و هیچی به خواهرش نمی داد .فاطمه دختر خیلی خوشگلی بود سفید با چشم و ابروهای مشکی .بین بچه ها ی کلاس فاطمه از همشون خشگل تر بود وبا نمک . ولی خواهرش زیاد قشنگ نبود خواهرش به باباش کشیده بود و فاطمه به مامانش .
حسین که زرنگ پسرها بود یه پسرقد کوتاه و لاغر.قدش از همه پسرها ودخترها کوتاه تر بود.و همیشه ردیف جلو می شست .معلم ها هم همشون مسخره می کردن که نصفش زیر زمینه .حسین اخلاقش دخترگونه بود اصلا شیطون نبود و همش سرش تو کتاب بود خیلی هم کم حرف بود وآروم حرف می زد به زور میشد صداش رو بشنوی .
جواد که شلوغ پسرها بود و از دیوارراست بالا می رفت وخوراکی همه بچه ها رومی گرفت و می خورد و باهمه دعوا می کرد مخصوصا با ولی که خواهرزادش بود .نگار یادش می آد که تواین پنج سالی که با جواد همکلاس بود یه بار نشد که نمره انظباط جواد از 10 بالاتر بره .هفته ای یه بارهم معاون پدر و مادرش رو صدا می کرد مدرسه .
عروسی جواد چند ماه پیش بود و نگار هم شرکت کرده بود . هنوز اخلاق بچگیش رو از دست نداده بود وتوعروسیش همش عروس رو اذیت میکرد و یه هفته بعد از عروسیش , زنش از دستش عاصی شده بود و قهرکرده بود رفته بودخونه باباش .
جواد بی نهایت از بچه های درس خون ومنظبط بدش می امد و از حسین متنفربود .
محمد بچه متوسطی بودهم درس می خوند وهم شیطنت می کرد ولی نه درس خوندنش مثل حسین بود و نه شیطنتش مثل جواد . محمد هم یک سالی می شد که عروسی کرده بود و نگار هم خانمش رو ندید ه بود و دوست داشت هم خود ش و هم زنش رو ببینه . نگارمحمد رو بعد از کلاس پنجم ندیده بود دوست داشت ببینه چه شکلی شده .
رضا پسر تپلی بود سفید تا یه ذره افتاب بهش می خورد قرمز می شد .نگار فوتبال بازی کردن ها ی رضا رو یادش می امد که چقد ربامزه بود و وقتی که رضا می دوید همه بهش می خندیدند . نقاشی رضا فوق العاده بود و توهر کلاسی که بود معلم ها نقاشی هاش رو خیلی تعریف می کردند .
نگار تو این افکار و یادآوری این خاطرات بود که با شنیدن صدای پیام موبایلش به خودش آمد . طاها بود که پیام داده بود و پیامش هم این بود : سلام خوبی ؟ شنیدم که کنکوردادی چطور بود ؟
نگار از تعجب داشت شاخاش در می آمد 2 سالی بود که طاها خبری ازش نگرفته بود طاها دختریکی از دوستای قدیمی باباش بود و نگار نمی دونست از کجا طاها خبردار شده که نگار کنکور داده .
نگار می نویسه : سلام خوبم تو خوبی ؟ از کجا فهمیدی من کنکور شرکت کردم .
طاها : نمی دونستم برادرم از محمد سعادت شنیده بود .
نگار فکر می کرد که طاها داره باهاش شوخی می کنه محمد براد رحسین بود و از کجا از نگار و کنکور نگار خبرداشت .
نگار : محمد سعادت ؟ شوخی می کنی اون که معلوم نیست با خانوادش کجاست چطوری از من خبرداره ؟
پیام ارسال نشد . اعتبار خط نگار تموم شده بود و تصمیم گرفت زنگ بزنه و ببینه چه خبره ؟
نگار زنگ میزنه و طاها میگه که برادرش که تهران سربازه محمد رو دیده اونم دوره سربازیش رو تهران میگذرونده وگفته نگاررو توی حوزه شون دیده .نگارتعجب میکنه که چطوراون محمد رو ندیده .نگار به طاها میسپره که اگه خبردیگه ای از محمد و خانواده اش پیداکرد به نگارهم بگه .
احساس خریدنی نیست …
پول می تواند :
حلقه بخرد ولی ازدواج و عشق را نه
تختخواب بخرد ولی خواب را نه
کتاب بخرد ولی خرد را نه
ساعت بخرد ولی زمان را نه
شریک بخرد ولی رفیق واقعی را نه
غذا بخرد ولی اشتها و خوردن را نه
دارو بخرد ولی سلامتی را نه
سرگرمی بخرد ولی خوشحالی واقعی و دایمی را نه
رسیدن به پول هدف نیست ، پول وسیله ای برای رسیدن به هدف
نیایش
اگر تنها ترین تنها یان شوم باز خدا هست اوست که جانشین همه نداشته های من است .
پروردگارا مرا به عنصر صلح و آرامش خودت بدل کن
ترس کجاست ؟ وقتی که من حامل دوستی و عشق انسان ها هستم .
نفرت کجاست ؟وقتی که من حامل بخشش و گذشت انسان ها هستم.
شک و تردید کجاست ؟ زمانی که قلب من جایگاه ایمان است .
نومیدی کجاست ؟ وقتی که من حامل حقیقت هستم .
نومیدی کجاست ؟ زمانی که من دنیایی از امید هستم .
تاریکی کجاست ؟ وقتی که من حامل زیباترین ستاره های پرنورهستم .
خدایا من آماده دریافت نیکویی های تو هستم رحمت را برمن ببار.
در مقابل چی، مثل چی باش
در مقابل کارهای روزمره مثل ساعت دقیق و منظم باش.
درمقابل حوادث و خبرهای بد چون باد سریع بگذ ر.
در مقابل بزرگترها چون بید همیشه سر به زیر باش.
در مقابل مشکلات و سختی ها چون سنگ خارا قوی و غیر شکننده باش.
درمقابل سخنان درشت وناراحت کننده چون پنبه نرم باش .
درمقابل عواملی که نمیتوانی تغییرشان بدهی چون موم انعطاف پذیر باش
در مقام بخشش همچو خورشید سخاوتمندانه وبی توقع به همه بتاب.
در مقابل ضعف نفس مانند شناگری ناشی آنقدر خود را به آب بزن تا روزی شناگری ماهر شوی .
در مقابل جاه و مقام چون عقابی باش که هر چه بالاتر می رود کوچک و کوچک تر می شود .
در مقام پشتکار همچون مورچه ای باش که باری را که ده ها برابر خود وزن دارد. بر دوش دارد و از یک سر بالایی ده هابار بالا رفته پایین می افتد ولی همچنان ادامه می دهد.
در مقابل ناامیدی همیشه بزرگانی از تاریخ را به یاد آور که یک شبه از همه چیز به هیچ رسیده اند .
در مقابل زیاده خواهی همیشه بادکنک را به یاد آور که تنها می تواند مقدار معینی باد را تحمل کند در غیر این صورت می ترکد و نابود می شود .
در مقابل وسوسه های شیطانی همچون کر و لال دیوانه ای شو که نه می شنود و نه می بیند و نه احساسی دارد .
در مقابل الفاظی مانند شانس و بخت و اقبال مانند بی سوادی شو که یک کتاب پر از این کلما ت را روبه رویش قرار داده باشند .
در مقابل ترس باتلاقی را به یاد آور که هر چه بگذرد بیشتر دران فرو می روی .
در مقابل دشمن به طرزی عمل کن که عکس العمل او با دوستت فرق چندانی نداشته باشد.
در مقابل ارتکاب به گناه چنان فرض کن که برای رسیدن به ان باید از یک دیوار بتونی با دست خالی بگذری .
در مقابل دوست چنان باش که هیچگاه پشت سرش حرفی نزنی که اگر روزی مجبور شدی روبه رویش بگویی شرمنده شوی .
در مقلابل شکست مانند ماهی باش که در خلاف جهت جریان رود ،خستگی ناپذیر ساعت ها و روزهاشنا میکند.
در مقابل عشق همچون شاعران بزرگ با احساس آماده پاسخگویی باش .
نگار به دورانی برمی گردد که تنها دلخوشی دلخوشی زندگیش رقابت با حسین بود نگار و حسین هر دو عاشق درس بودند و جز شاگردهای ممتاز کلاس . یه ثلث نگار شاگرد اول می شد و یه ثلث حسین . حسین خیلی حساس بود اگه یه ثللث نگار ازش جلو میزد خودش رو می کشت که ترم بعد اول بشه خیلی موقع ها می شد که هر دو شاگرد اول می شدند . حسین تو ریاضی قوی بود و نگار تو ادبیات . نگار یادش می اد که یه روز تو باید شعر حفظ می کردند و هیچکی حقظ نکرده بود فقط اون حفظ کرده بود و معلمشونم همه رو توی کلاس زندانی کرد . حسین از خجالت سرش رو انداخته بود پایین و مثل لبو سرخ شده بود این اولین بارش بود که غرورش جلوی نگار خردمی شد . و از اون موقع به بعد دیگه هیچوقت زندانی نشد . نگار بچه که بود خیلی دوست داشت پرستار بشه و توی انشای در اینده می خواهید چه کاره شوید هم اینو نوشته بود ولی حسین خیلی دلش می خواست مهندس بشه . نگار یادش می اد وقتی رو که می خواست انتخاب رشته کنه میخواست بره رشته تجربی و به ارزوی دوران کودکیش جامعه عمل بپوشونه ولی حیف که برادرش نذاشته بود و گفته بودکه تو ادبیاتت خوبه و تو رشته انسانی موفق میشی نگارم حرف برادر بزرگش رو زمین ننداخته بود .
بعد از پایان دوره ابتدایی حسین و خانوادش از اون محله رفته بودن و دیگه هیچکی هم ازشون خبر نداشت مثل اینکه رفته بودن یه شهردیگه و چند ماه بعد از رفتنشون هم برادر حسین فوت کرده بود و پدرش هم سکته کرده بود . نگار از شنیدن این خبرها از دوست یا رقیب یا شایدم عشق دوران کودکیش خیلی ناراحت می شد با اینکه توی مدرسه جوری رفتار می کرد که انگار حسین دشمن خونیش بود و به همه می گفت که ازش متنفره ولی تو عوالم بچگیش دیگه اینو نمی دونست که مرز بین عشق و نفرت از مو هم باریکتره .
نگار هیچ عکسی از دوران ابتدایی اش نداشت که اونم تقصیر خودش بود که یه بار که حسین دوربین اورده بود و عکسش رو برای همه ظاهر کرده بود نگار به خیال خودش کلاس گذاشته بود و عکس رو نگرفته بود و العان چقدر پشیمون بود.
نگار یادش می اد اون روزی رو که دانشگاه قبول شده بود و از خوشحالی داشت بال درمی اورد اصلا باورش نمی شد چون زیاد نخونده بود از خوشحالی نمی دونست گریه کنه یا بخنده . بعد از اینکه باورش شد که قبول شده روزنامه رو زیرو رو کرده بود دنبال اسم حسین که پیداش نکرده بود یادش اومد که حسین مهندسی دوست داشت و اسمش نمی تونه تو روزنامه رشته انسانی باشه . زود مانتوش رو پوشیده بود و رفته بود یه روزنامه رشته ریاضی رو گرفته بود و بعد ازمدتها جستجو بالاخره اسمش رو پیدا کرده بود . حسین رشته مهندسی کامپیوتر دانشگاه همدان قبول شده بود .
یه هفته ای می شد که نگار امتحان کارشناسی ارشدش رو داده بود . نمی دونست خوب داده یا بد اصلا نمی تونست پیش بینی کنه . خیلی نگران بود و غصه میخورد از طرف دیگه یه کاری براش جور شده بود که نمی دونست قبول کنه یا نه تو دوراهی بدی گیر کرده بود اگه کار رو قبول می کرد باید تهران می موند خیلی تهران رو دوست نداشت ازطرفی هم کارخوبی بود یه کار پژوهشی . دغدغه های زیاد دیگه ای هم داشت که مغزش داشت منفجر می شد بس که دو دو تا چهار تا کرده بود. یاد دوران کودکیش افتاد یاد همکلاس ها و هم دوره ای ها ی اون موقش یاد عشق کودکیش .
خیلی وقت ها نگاه کردن به غروب خوبه برای اینکه ادم از روزمرگی ها بیرون بیاد و یه کمی هم سراغ دل خودش بره بفهمه چقدر تنهاست و به یاد کسایی که دوستشون داره بیفته کسایی که فرسنگ ها ازشون دوره ُ کسایی که یه زمانی انقدر بهشون نزدیک بود و قدر شون رو ندونست و گذشت آن روزهای خوب با هم بودن میگن دوری و دوستی و لی نه من می گم نزدیکی و دوستی و این رو تا حدی قبول دارم که ان که از دیده برون رفت از دل برود چون انقدر مشغله ها زیاد شده که فرصت فکر کردن به همدیگه رو پیدا نمی کنند . خیلی وقت ها غروب خورشید ادم رو به خودش می اره به دلش به علایقش که به کسی نمی تونه بگه و مجبوره انقدر تو دلش نگه داره که بپوسه
یکسال گذشت
۱۲ تیر . سال گذشته درست همین تاریخ بود که شروع کردم به خوندن برای کارشناسی ارشد . خیلی انگیزه داشتم و سر شار از انرژی بودم علیرغم مخالفت خانواده ام که می گفتند بسه دیگه خسته شدی ولی من راه خودم رو انتخاب کرده بودم .به خاطر همین روز ۱۱ تیر سال گذشته بود که وسیله هام رو جمع کردم و رفتم روستا چون محیط اونجا خیلی آروم بود . صبح خیلی زود ساعت ۵ که از خواب پا می شدم و به باغ می رفتم از خوندن درس خیلی لذت می بردم و هر روز گزارش روزانه می نوشتم اگه یک یا دو روزی تنبلی می کردم روز بعدی حسابی می خوند م . بعد ا ز ظهرها می رفتم کوه چون باغ خیلی شلوغ می شد و از طرفی هم باغمون که سر راه بو د هر رهگذری که رد می شد نگام می کرد به خاطر همین بعد از ظهر ها رو بالای کوه پشت یه صخره ای درس می خونم . ظهرها کلاس داشتم به دخترهای روستا کامپیوتر یاد می دادم کلاس های کامپیوترم هم درست از ۱۲ تیر شروع شد و با یه حاج آقایی توی مسجد روستا همکاری می کردم .کلاس زبان و قرائت قران و هفته نامه روستا هم برام می خواست بذاره که قبول نکردم و گفتم ایشا ا.. سال دیگه که فوقم را دادم میام .
از صبح دارم به این فکر میکنم که روزگار به ما سخت می گیره یا ما روزگار رو سخت می گیریم ؟
صبح برای امتحان با اینکه دیرم شده بود ولی آنقدر ایستادم که اتوبوس بیاد . بعد از نیم ساعت اتوبوس اومد علاوه بر من تعداد زیادی هم اونجا ایستاده بودن همه اعصاب ها خرد ، هوا هم خیلی گرم بود . وقتی که اتوبوس رسید همه به طرفش حمله کردن . من زودتر از همه ایستاده بودم به خاطر همین تا سوار شدم یه جای خالی پیدا کردم و نشستم . چقدر هم پر شده بود دیگه جا برای ایستادن هم نبود و به زور در بسته شد و پای یه دختره هم لای در گیر کرده بود .
همینطوری که داشتم به بیرون و افراد توی اتوبوس نگاه می کردم یه پیر زنی رو دیدم که خیلی شکسته بود و جا هم نبود که بشینه یعنی هیچکی جاش رو نداد که بشینه منم که خیلی ازش دور بودم تا میخواست از بین اون همه آدم بیاد له می شد ، ترجیح داد همون سر پا بایسته . به نظر خیلی مظلوم و بی زبون می امد ولی نه اشتباه کرده بودم این طوری هم نبود .
تا اتوبوس شروع به حرکت کرد این پیرزن هم شروع به حرف زدن کرد تن صدایش هم انقدر بلند بود که فکر میکردی بلندگو دستش گرفته .چه داد و بیدادی میکرد همش گله و شکایت از راننده اتوبوس گرفته تا شهرداری تهران مسئولان مملکتی و ....
چند تا از خانم ها بهش تذکر دادن که بابا سیاسی بازی در نیار و بشین سر جات مگه تنت میخاره .این خانم هم گوش نکرد و گفت و گفت و گفت که بقیه هم انگار جسارت پیدا کرده بودن حالا دیگه توی اتوبوس زن ها همه داشتن حرف میزدن هر کی یه چیز می گفت یکی از گرونی نون و اینکه نون را باید به نرخ خون خورد می گفت یکی از اینکه چرا همه جا سر آدم کلاه میگزارن و از وضع دارو خونه و دکتر و بیمارستان و یکی از شلوغی بانک و اینکه سه روزه میره بانک و نوبتش نمی رسه که به قبض اب بده و از سهمیه بندی بنزین و قطع برق و خیلی از موضوع های دیگه . حرفهای همشون رنگ سیاسی داشت . ولی آیا این حرف ها فایده ای داشت یا فقط خودشون رو خسته و اعصاب خودشون رو خرد می کردن ؟ و به گوش هیچکس هم نمی رسید .
آقایون هم صدا ازشون در نمی امد و بر و بر داشتن خانم ها رو نگاه می کردن . من هم کنارم یه دختر خانم نشسته بود و چقدر هم حرف زد کل مطالب امتحان از یادم رفت نمی دونم چرا بعضی ها همه مسائلشون را به همه میگن دختره از این داشت می گفت که یه خانمی خواسته اغفالش کنه و ببره توی باند دختران خیابانی که فهمیده و نرفته آخه این هم گفتن داره به یه فرد غریبه که 10 دقیقه بیشتر کنارت نیست . اون ور هم یه خانمی انقدر بلند حرف میزد با مبایلش که همه متوجه می شدن که چی میگه نمی دونم چرا مردم اینطوری شدن و دوست دارن همه از کارشون سر در بیاره .
خیلی سردرد گرفته بودم تا اینکه یه خانم متشخصی وارد اتوبوس شد و بعد ا زاینکه دید چقدر سر و صدا هست یه جمله ای گفت که همه آروم شدند انگار همه منتظر این بودند که یکی چیزی بهشون بگه . خانمه گفت : توی این زمونه که زورگار بهمون سخت گرفته بیایید دیگه ما به هم سخت نگیریم و هوای همدیگر رو داشته باشیم اینهمه همهمه برای چیه چرا ملاحضه همدیگرو نمی کنید العان توی این شلوغی یکی امتحان داره و میخواد توی این فرصتی که توی اتوبوسه حداکثر استفاده رو از وقتش بکنه و درسش رو مرور کنه یکی خسته است یکی سرش درد می کنه و ...همه ساکت شدند .منم دیگه رسیده بودم و باید پیاده می شدم ولی امیدوارم که این مشکلات رو یکی حل کنه آخه مردم بیچاره چه گناهی دارند که باید 45 دقیقه یا 1 ساعت سرپا توی این اتوبوس ها توی این ترافیک بمونندو حرسشون رو سر همدیگه دربیارن .
یه فکری باید کرد یه چاره ای باید اندیشید .
دنیا دو روز است :
روزی با تو و روزی علیه تو
روزی که با توست مغرور نباش
روزی که علیه توست صبورباش
چون هر دو پایان پذیر است
دکتر نصیری یکی از افراد موفق روستای هندس است ( همون روستایی که آداب و رسومش رو تو مطلب قبلی نوشته بودم) .دکتر نصیری به سختی تحصیلاتش رو گذرونده تا به این مرحله رسیده و دارای دکترای محیط زیست می باشد .ایشون با بیش از ۳۰ سال تلاش به عنوان شهردار مناطق مختلف تهران از شهرداری خداحافظی کردند. عکس های مراسم تودیعشون رو می تونید در تاریخ ۲۵/۳ ۱۳۸۷ توی پیوندها ببیند.
دوران فرجه ها فرصت خوبی بود تا من به یکی از روستاهای نزدیک ساوه سر بزنم و مطالبی هم در مورد بعضی از آداب و رسومشان بدانم . روستای مورد نظر هندس نام دارد و در25 کیلومتری شهرستان ساوه قرار دارد .بعضی از آداب و رسومشان از جمله ازدواج برای من جالب آمد که خالی از لطف نیست که شما هم بخوانید .
کتاب مردم شناسی جنسبت اثر امیلیا نرسیسیانس
این کتاب رو خوندم کتاب جالب و خوندنی بود خیلی از موضوش خوشم اومد قسمت هاییش رو در زیر آوردم که هر کس که علاقمند بود می تونه روی ادامه مطلب کلیک کنه .

خيلي روحيهي بدي داشتم سه شنبه ساعت 8 صبح كلاس مردم شناسي فرهنگي با دكتر فاضلي داشتم . تا وارد كلاس شدم دوستم گفت اردوي كاشان و ابيانه از طرف انجمن علمي و پژوهشگري به همراه دكتر فاضلي ميريم مياي يا نه ؟ منم گفتم آره اين اولين باري بود كه بدون فكر كردن قبول مي كردم تو سفرهاي قبليم هميشه دقيقهي 90 تصميم مي گرفتم .
شايد اين آخرين سفر دوره كارشناسي ام باشد و اين آخرين باري باشه كه با 4 تا يارصميمي ام راضيه ، فرزانه ، زينب و سارا مي رم سفر .
ما 5 تا هميشه با هم سفر مي كرديم البته به جاي سارا ، مرضيه هميشه باهامون مي اومد سفر كه توي اين سفر سارا به جاي مرضيه اومده بود راضيه و زينب همكلاسي خودم بودن و فرزانه و مرضيه هم ارتباطاتي بودن كه 4 سال بود ما با هم بوديم .زینب خیلی شوخ بود و همش تیکه می پروند که ما بخندیم و فرزانه هم همش تو فکر کلاس بود و تعریف از رشته با کلاس و همکلاسیهای با کلاسش بود .
من و زينب و راضيه خيلي دلمون مي خواست اين سفر رو حتماً بريم ولي از طرفي هم چون كارهاي عكس درس مردم شناسي رو تكميل نكرده بوديم و بايد يك شنبه تحويل مي داديم يك كم نگران بوديم و شك داشتيم كه بريم يا نه بالاخره سفر رو به نمره ترجيح داديم و قرار شد كه بريم كاشان .
خيلي در مورد كاشان شنيده بودم ، خانواده ام همشون رفته بودن كاشان فقط من بودم كه كاشان رو نديده بودم و خيلي مشتاق بودم كه بروم .
روز سه شنبه ساعت 5/5 صبح راه افتاديم البته قبل از راه افتادن با نگهبان خوابگاه بحثمون شد چون در رو به رويمان باز نمي كرد و مي گفت براي خروج قبل از ساعت 6 بايد مجوز داشته باشيد . امان از اين مجوزها و قوانين دست و پا گير حالا اين يه نمونه اش بود بماند .....
بارون آرومي مي باريد ، خيلي قشنگ بود يك صبح بسيار دل انگيز ، آدم نمي دانست بهار يا تابستونه چون اين چند وقته بس كه هوا گرم شده بود فصل ها رو گم كرده بودم و فكر مي كردم تابستون آغاز شده ولي يه بارون بهاري من رو از اين سر در گمي در آورد .
حدود يك سالي مي شد كه ساعت 5/5 صبح توي خيابان قدم نزده بودم . قطره هاي بارون كه روي گونههام مي افتاد احساس خوشبختي بهم دست مي داد .
دستامون رو باز كرده بوديم و طول و عرض خيابون رو به سيطرهي خودمون گرفته بوديم و مي دويديم . از كوچه هجدهم كه مي كذشتيم بوي نون تازه خودش حس و حال ديگري بهمون مي داد .
ساعت 5/6 بود كه رسيديم دانشكده حدود 4 يا 5 نفري اومده بودن مثل همه اردوهايي كه رفته بودم شروع حركت 2 ساعت بعد از ساعت اعلام شده بود ، اين اردو هم همين طور شد ساعت 6 گفته بودن حركت و ساعت 8 راه افتاديم توي اين فاصله حدود يك ساعتي رو توي حياط دانشكده نشستيم و حرف زديم حوصلمون سر رفته بود به فكرمون رسيد كه بريم نون بربري بخريم . رفتيم سراغ مسئول كه ازش اجازه بگيريم كه قبول نمي كرد اصرار كرديم و گفتيم كه 10 دقيقه اي مي آييم . من و راضيه و فرزانه كه هميشه پاي نون خريدن بوديم رفتيم ، زينب و سارا نيومدن حوصله نداشتن يا دلشون نمي خواست با ما بيان.
نانوايي كوچه پشتي دانشكده بود . بدو بدو رفتيم و نانوايي خلوت بود يه نون گرفتيم شد 300 تومان ، تا هفته قبل 200 تومان بود اعصابمون خرد شد مخصوصاً اعصاب راضيه كه پول نون رو حساب كرد و من و فرزانه كلي به راضيه خنديديم گفتيم ما نون 300 تومني نمي خوريم . داشتيم بر مي گشتيم كه زينب زنگ زد و گفت ميخواييم بريم زود باشين ما هم 5 دقيقه اي خودمون رو رسونديم .
دو تا اتوبوس ولوو به رنگ هاي سفيد و آبي جلوي دانشكده پارك شده بود همون اتوبوس هايي بودن كه هفتهي قبل ما رو به اردبيل برده بودند به اين داشتيم فكر مي كرديم كه بريم سوار كدوم اتوبوس بشيم منتظر بوديم اون اتوبوسي كه استاد سوارش ميشه سوار بشيم . استاد سوار اتوبوس سفيد شد هر چند از اتوبوس سفيد چندان دل خوشي نداشتيم چون توي سفر قبلي خيلي بهمون بد گذشته بود ولي خوب بازم رفتيم سوار اتوبوس سفيد شديم تازه نشسته بوديم كه گفتند جاتون رو عوض كنيد يا بريد عقب اتوبوس و يا بريد اون يكي اتوبوس ما هم كه عقب اتوبوس حالمون بد مي شد مجبور شديم بريم اون يكي اتوبوس . ساعت 8 و يا به قول استاد 8:2 دقيقه بود كه راه افتاديم خيلي خوشحال بودم سفر رو خيلي دوست دارم مخصوصاً سفرهاي دانشگاهي و با جمع دوستان رو ، داخل اتوبوس فرزانه و راضيه كنار هم و زينب و سارا روبه روي اونا نشسته بودن منم جلوشان تنها نشسته بودم . اصلاً سفر كردن تنهايي رو دوست ندارم مخصوصاً سفرهاي طولاني رو ، خونه هم كه مي رفتم ( اهل ساوه هستم ) همش دنبال همسفر مي گشتم كه مسافت راه رو حس نكنم.
تا نشستم چشمم به اولين چيزي كه خورد اين بود كه يه صفحهي كوچيكي بالاي سر راننده و اون طرف بالاي صندلي اول بود كه تاريخ و دماي هوا و ساعت رو اعلام مي كرد كه همش اشتباه بود نمي دانم چرا آقاي راننده اون رو روشن كرده بود يا خاموشش مي كرد و يا درست تنظيمش مي كرد .
و اما راننده : دو تا راننده داشتيم كه يكي شون قد بلند و ريشو و سبزه بود و فكر مي كنم حدود سي و خردهاي سال و اون يكي قد كوتاه بود و حدود چهل و خرده اي سال داشت راننده ها چون خيلي مهربون بودند توي سفر قبلي شناخته بودمشون يه پسر جوان هم بود كه نمي دونم راننده يا كمك راننده يا شاگرد بود ، اين جديد بود و نديده بودمش . اين اولين سفرم بود كه سه نفر راننده و شاگرد و كمك راننده ميديدم.
از اولين جايي كه گذشتيم كوچه ناصري كوچهي پشت دانشكده بود جايي كه 4 سال با اتوبوس آقاي كشاورز رد مي شديم و ما را به سمت خوابگاه مي برد اين دفعه با يه اتوبوس ديگه ، يه رانندهي ديگه ، يه جمع ديگه و به سمت يه مقصد ديگه گذشتيم .
می برد دل را هوا ، دستم تو گیر
پای میلغزد زجا ، دستم تو گیر
پای دل در دام دنیا بند شد
اوفتادم در بلا ، دستم تو گیر
روز روشن در ره افتادم به چاه
کور گشتم از قضا ، دستم تو گیر
در ره عصیان به سر گشتم بسی
تا که افتادم ز پا ، دستم تو گیر
کار چون از دست شد ، آگه شدم
سر نهادم مر تو را ، دستم تو گیر
آمدم بر درگهت ای کان لطف
ناتوان گشتم بیا دستم تو گیر
بی کس و بیچاره و درمانده ام
عاجز و بی دست و پا ، دستم تو گیر
دست و پایی می زدم تا پای بود
چون که پایم شد ز جا ، دستم تو گیر
چون تو دل را سر به صحرا داده ای
هم تو خود راهش نما ، دستم تو گیر
چنگ در لطفت زنم هر دم مباد
گردم از وصلت جدا ، دستم تو گیر
فیض را بیگانگان افکنده اند
ای رحیم آشنا ، دستم تو گیر
بر سر خاک رهت افتاده خوار
یا معز الاولیا دستم تو گیر
شاعر مرحوم فیض کاشانی (رحمه الله علیه)
برگرفته از شماره 5 مجله چشمه حیات صفحه 19
استاد یه نیم ساعتی دیر اومد توی ترافیک مونده بود ما هم تو این فاصله یه صبحونه مختصری سر کلاس خوردیم .قرار بود که بچه ها کتاب مردم شناسی د ر جوامع پیچیده رو کنفرانس بدن اونایی که قرار بود کنفرانس بدند خودشون رو حسابی آماده کرده بودند .نیم ساعت از ۸ گذشته بود و بعضی ها(بچه تنبل ها ) هم که خوشحال از اینکه استاد نیومده و بریم د ر حال ترک کلاس بودند که استاد تشریف آوردند.کنفرانس شروع شد اما اونی که قرار بود کنفرانس بده حرف زیادی نزد وبیشتر مطالب رو استاد توضیح دادند برام جالب بود به خاطر همین تشویق شدم وبعد از کلاس کتاب رو خریداری کردم .یا کریم هایی که پیش پنجره لانه ساخته بودند برا ی دقایقی حواس ما رو از کلاس پرت کردن بیچاره مادره حدود ۵ یا ۶ بار رفت و برای بچه هاش غذا آورد و گذاشت توی دهنشون یه لحضه یاد مامانم افتادم و دلم براش تنگ شد اما با تذکر استاد همه سر کلاس برگشتیم استاد هم برای اینکه حواسمون دوباره پرت نشه پرده رو کشید .دیگه انگیزه پیدا کرده بودم برای آمدن به سر کلاس چون وارد بحث های تحقیق میدانی شده بودیم و برام خیلی لذت بخش شده بود به طوری که تا گذشت زمان رو حس نمی کردم و برخلاف کلاسهای دیگه که تا کلاس تموم بشه ۱۰ دفعه ساعت رو نگاه می کردم بچه ها هم هیچکدوم از اون خسته نباشیدهایی که به استاد میگن یعنی بسه دیگه تمومش کنید رو به کار نمی بردن .

دلم برای جنگهای لوله خودکاری
دلم برای شیطنتهای کودکی
و ایستادنهای مکرر
پشت در دفتر
دلم برای معلمهایی که عاشقانه
آزردنم
وعشقهایی که بیبهانه آزردمشان
و از همه بیشتر
دلم برای خدا تنگ شده است.
من هر روز در تلاشم تا
خاطرم بماند،
و تو هر شب دعا میکنی
که فراموش کنی!
خاطراتمان، چه بلاتکلیفاند!!!
برای اثبات بهترین بودنت،
چند رای باید خرید
تا انتخابات قلب تو
عادلانه برگزار شود؟!!
دیر زمانی است که سکوت کردهای!
عاشق توفان پس از این آرامشم.
چیزی بنویس!مم
حرفی بزن!
این بار نپرس،
تو بگو «چه خبر؟!»
مهدی جان
تو می آیی تا عطر گرم عطوفت رادرکوچه های سرد دنیا جاری سازی
آه من از حقارت دنیا دلتنگم ، دلتنگم
می دانم آن روز چه وسعتی خواهد یافت و ...
تو عاطفه را در چه حجم گسترده ای معنا خواهی کرد .
اولین کلاس بعد از عید انسان شناسی فرهنگی به موقع شروع شد و استاد با یه تیپ جدید و شیک که معلوم بود ایرانی نیست سر کلاس اومد .برخلاف تصور من اکثریت دانشجویان حضور پیدا کرده بودنند و این جای تعجب داشت چون سالهای قبل هفته اول بعداز عید کلاس ها تک و توک تشکیل می شدند.نمی دونم شاید به درس علاقه پیداکرده یا غیبت هاشون زیاد بوده و یا شاید هم بعضی ها مثل من از پذیرایی ازمهمونهای زیاد خسته شده و یه سری به دانشگاه زده بودند.
بعد از تبریک عید و از این حرفها سراغ کتاب و کتابخونی و اینکه کی چه کتابی خونده شد.چند نفری دستشون رو بالا بردند منم که یه کتاب خونده بودم دستم رو بالا بردم که ایکاش بالا نمی بردم چون که باعث شد بعضی ها بعدا مسخره ام کنند.بعد استاد شروع کرد به بحث درباره تلوزیون و مضرات نگاه کردن تلوزیون که به حال من زیاد فرقی نمی کرد چون اصلا اهل تلوزیون نگاه کردن نیستم ولی یه چیز تازه ای فهمیدم اینکه نباید هر چیزی که نمایش داده می شه یا هر مطلبی که نوشته می شه را به راحتی قبول کرد باید تحقیق کرد و فهمید که درسته یا نه البته این مطالب رو ترم قبل دکتر انتظاری گفته بود ما هم طبق معمول یادمون ازاین گوشمون گرفته بودیم و از اون گوشمون بیرون رفته بود و باعث شد یادآوری بشه و تو ذهن ما بره.
بعد استاد شروع به یادآوری تکالیفمون کرد اینکه نقدمون رو باید هر چه زودتر انجام بدیم البته همه دستاشون رو به نشانه اینکه نقدشون رو انجام داده بودند بالا بردند در صورتی که من شب قبلش تو وبلاگ همه رفته بودم به جز ۵ یا ۶ نفری بقیه نشانی از نقد تو وبلاگشون نبود البته خودمم هم نقدم رو تکمیل نکرده بودم و تو وبلاگ نذاشته بودم خوب نه گفتن هم جسارت میخواد .
عیدت مبارک گل انار
هر سال با فرا رسیدن نوروز گل انار هم می رویید .اما حیف امسال سرمای زمستان اجازه دیدن گل انار را به مردمان ساوه نداد .و مردم نظاره گر درختان خشکیده انار شدند و منتظر که شاید بروید اما انتظار بی فایده بود و آنان که درآمدشان از این گل زیبا بود با چهره ای گرفته نوروز را سپری کردند و دست به درگاه خداوند بلند کرده که تا روییدن دوباره درختان (۵ سال دیگر)چه کنند.
این شعر زیبا را معصوم عزیز برایم فرستاده :
زبانم را نمی فهمی
نگاهم را نمی بینی
ز اشکم بی خبر ماندی
و آهم را نمی بینی
سخن ها خفته در چشمم
نگاهم صد زبان دارد
سیه چشما – مگر طرز نگاهم را نمی بینی ؟
سیه مژگان من - موی سپیدم را نگاهی کن
سپید اندام من – روز سیاهم را نمی بینی ؟
پریشانم دل مرگ آشیانم را نمی جویی ؟
پشیمانم نگاه عذر خواهم را نمی بینی؟
گناهم چیست جز عشقت ؟
روی از من چه می پوشی؟
|
|