|
یالان دنیا
|
||
یکسال گذشت
۱۲ تیر . سال گذشته درست همین تاریخ بود که شروع کردم به خوندن برای کارشناسی ارشد . خیلی انگیزه داشتم و سر شار از انرژی بودم علیرغم مخالفت خانواده ام که می گفتند بسه دیگه خسته شدی ولی من راه خودم رو انتخاب کرده بودم .به خاطر همین روز ۱۱ تیر سال گذشته بود که وسیله هام رو جمع کردم و رفتم روستا چون محیط اونجا خیلی آروم بود . صبح خیلی زود ساعت ۵ که از خواب پا می شدم و به باغ می رفتم از خوندن درس خیلی لذت می بردم و هر روز گزارش روزانه می نوشتم اگه یک یا دو روزی تنبلی می کردم روز بعدی حسابی می خوند م . بعد ا ز ظهرها می رفتم کوه چون باغ خیلی شلوغ می شد و از طرفی هم باغمون که سر راه بو د هر رهگذری که رد می شد نگام می کرد به خاطر همین بعد از ظهر ها رو بالای کوه پشت یه صخره ای درس می خونم . ظهرها کلاس داشتم به دخترهای روستا کامپیوتر یاد می دادم کلاس های کامپیوترم هم درست از ۱۲ تیر شروع شد و با یه حاج آقایی توی مسجد روستا همکاری می کردم .کلاس زبان و قرائت قران و هفته نامه روستا هم برام می خواست بذاره که قبول نکردم و گفتم ایشا ا.. سال دیگه که فوقم را دادم میام .
از صبح دارم به این فکر میکنم که روزگار به ما سخت می گیره یا ما روزگار رو سخت می گیریم ؟
صبح برای امتحان با اینکه دیرم شده بود ولی آنقدر ایستادم که اتوبوس بیاد . بعد از نیم ساعت اتوبوس اومد علاوه بر من تعداد زیادی هم اونجا ایستاده بودن همه اعصاب ها خرد ، هوا هم خیلی گرم بود . وقتی که اتوبوس رسید همه به طرفش حمله کردن . من زودتر از همه ایستاده بودم به خاطر همین تا سوار شدم یه جای خالی پیدا کردم و نشستم . چقدر هم پر شده بود دیگه جا برای ایستادن هم نبود و به زور در بسته شد و پای یه دختره هم لای در گیر کرده بود .
همینطوری که داشتم به بیرون و افراد توی اتوبوس نگاه می کردم یه پیر زنی رو دیدم که خیلی شکسته بود و جا هم نبود که بشینه یعنی هیچکی جاش رو نداد که بشینه منم که خیلی ازش دور بودم تا میخواست از بین اون همه آدم بیاد له می شد ، ترجیح داد همون سر پا بایسته . به نظر خیلی مظلوم و بی زبون می امد ولی نه اشتباه کرده بودم این طوری هم نبود .
تا اتوبوس شروع به حرکت کرد این پیرزن هم شروع به حرف زدن کرد تن صدایش هم انقدر بلند بود که فکر میکردی بلندگو دستش گرفته .چه داد و بیدادی میکرد همش گله و شکایت از راننده اتوبوس گرفته تا شهرداری تهران مسئولان مملکتی و ....
چند تا از خانم ها بهش تذکر دادن که بابا سیاسی بازی در نیار و بشین سر جات مگه تنت میخاره .این خانم هم گوش نکرد و گفت و گفت و گفت که بقیه هم انگار جسارت پیدا کرده بودن حالا دیگه توی اتوبوس زن ها همه داشتن حرف میزدن هر کی یه چیز می گفت یکی از گرونی نون و اینکه نون را باید به نرخ خون خورد می گفت یکی از اینکه چرا همه جا سر آدم کلاه میگزارن و از وضع دارو خونه و دکتر و بیمارستان و یکی از شلوغی بانک و اینکه سه روزه میره بانک و نوبتش نمی رسه که به قبض اب بده و از سهمیه بندی بنزین و قطع برق و خیلی از موضوع های دیگه . حرفهای همشون رنگ سیاسی داشت . ولی آیا این حرف ها فایده ای داشت یا فقط خودشون رو خسته و اعصاب خودشون رو خرد می کردن ؟ و به گوش هیچکس هم نمی رسید .
آقایون هم صدا ازشون در نمی امد و بر و بر داشتن خانم ها رو نگاه می کردن . من هم کنارم یه دختر خانم نشسته بود و چقدر هم حرف زد کل مطالب امتحان از یادم رفت نمی دونم چرا بعضی ها همه مسائلشون را به همه میگن دختره از این داشت می گفت که یه خانمی خواسته اغفالش کنه و ببره توی باند دختران خیابانی که فهمیده و نرفته آخه این هم گفتن داره به یه فرد غریبه که 10 دقیقه بیشتر کنارت نیست . اون ور هم یه خانمی انقدر بلند حرف میزد با مبایلش که همه متوجه می شدن که چی میگه نمی دونم چرا مردم اینطوری شدن و دوست دارن همه از کارشون سر در بیاره .
خیلی سردرد گرفته بودم تا اینکه یه خانم متشخصی وارد اتوبوس شد و بعد ا زاینکه دید چقدر سر و صدا هست یه جمله ای گفت که همه آروم شدند انگار همه منتظر این بودند که یکی چیزی بهشون بگه . خانمه گفت : توی این زمونه که زورگار بهمون سخت گرفته بیایید دیگه ما به هم سخت نگیریم و هوای همدیگر رو داشته باشیم اینهمه همهمه برای چیه چرا ملاحضه همدیگرو نمی کنید العان توی این شلوغی یکی امتحان داره و میخواد توی این فرصتی که توی اتوبوسه حداکثر استفاده رو از وقتش بکنه و درسش رو مرور کنه یکی خسته است یکی سرش درد می کنه و ...همه ساکت شدند .منم دیگه رسیده بودم و باید پیاده می شدم ولی امیدوارم که این مشکلات رو یکی حل کنه آخه مردم بیچاره چه گناهی دارند که باید 45 دقیقه یا 1 ساعت سرپا توی این اتوبوس ها توی این ترافیک بمونندو حرسشون رو سر همدیگه دربیارن .
یه فکری باید کرد یه چاره ای باید اندیشید .
دنیا دو روز است :
روزی با تو و روزی علیه تو
روزی که با توست مغرور نباش
روزی که علیه توست صبورباش
چون هر دو پایان پذیر است
دکتر نصیری یکی از افراد موفق روستای هندس است ( همون روستایی که آداب و رسومش رو تو مطلب قبلی نوشته بودم) .دکتر نصیری به سختی تحصیلاتش رو گذرونده تا به این مرحله رسیده و دارای دکترای محیط زیست می باشد .ایشون با بیش از ۳۰ سال تلاش به عنوان شهردار مناطق مختلف تهران از شهرداری خداحافظی کردند. عکس های مراسم تودیعشون رو می تونید در تاریخ ۲۵/۳ ۱۳۸۷ توی پیوندها ببیند.
دوران فرجه ها فرصت خوبی بود تا من به یکی از روستاهای نزدیک ساوه سر بزنم و مطالبی هم در مورد بعضی از آداب و رسومشان بدانم . روستای مورد نظر هندس نام دارد و در25 کیلومتری شهرستان ساوه قرار دارد .بعضی از آداب و رسومشان از جمله ازدواج برای من جالب آمد که خالی از لطف نیست که شما هم بخوانید .
کتاب مردم شناسی جنسبت اثر امیلیا نرسیسیانس
این کتاب رو خوندم کتاب جالب و خوندنی بود خیلی از موضوش خوشم اومد قسمت هاییش رو در زیر آوردم که هر کس که علاقمند بود می تونه روی ادامه مطلب کلیک کنه .

خيلي روحيهي بدي داشتم سه شنبه ساعت 8 صبح كلاس مردم شناسي فرهنگي با دكتر فاضلي داشتم . تا وارد كلاس شدم دوستم گفت اردوي كاشان و ابيانه از طرف انجمن علمي و پژوهشگري به همراه دكتر فاضلي ميريم مياي يا نه ؟ منم گفتم آره اين اولين باري بود كه بدون فكر كردن قبول مي كردم تو سفرهاي قبليم هميشه دقيقهي 90 تصميم مي گرفتم .
شايد اين آخرين سفر دوره كارشناسي ام باشد و اين آخرين باري باشه كه با 4 تا يارصميمي ام راضيه ، فرزانه ، زينب و سارا مي رم سفر .
ما 5 تا هميشه با هم سفر مي كرديم البته به جاي سارا ، مرضيه هميشه باهامون مي اومد سفر كه توي اين سفر سارا به جاي مرضيه اومده بود راضيه و زينب همكلاسي خودم بودن و فرزانه و مرضيه هم ارتباطاتي بودن كه 4 سال بود ما با هم بوديم .زینب خیلی شوخ بود و همش تیکه می پروند که ما بخندیم و فرزانه هم همش تو فکر کلاس بود و تعریف از رشته با کلاس و همکلاسیهای با کلاسش بود .
من و زينب و راضيه خيلي دلمون مي خواست اين سفر رو حتماً بريم ولي از طرفي هم چون كارهاي عكس درس مردم شناسي رو تكميل نكرده بوديم و بايد يك شنبه تحويل مي داديم يك كم نگران بوديم و شك داشتيم كه بريم يا نه بالاخره سفر رو به نمره ترجيح داديم و قرار شد كه بريم كاشان .
خيلي در مورد كاشان شنيده بودم ، خانواده ام همشون رفته بودن كاشان فقط من بودم كه كاشان رو نديده بودم و خيلي مشتاق بودم كه بروم .
روز سه شنبه ساعت 5/5 صبح راه افتاديم البته قبل از راه افتادن با نگهبان خوابگاه بحثمون شد چون در رو به رويمان باز نمي كرد و مي گفت براي خروج قبل از ساعت 6 بايد مجوز داشته باشيد . امان از اين مجوزها و قوانين دست و پا گير حالا اين يه نمونه اش بود بماند .....
بارون آرومي مي باريد ، خيلي قشنگ بود يك صبح بسيار دل انگيز ، آدم نمي دانست بهار يا تابستونه چون اين چند وقته بس كه هوا گرم شده بود فصل ها رو گم كرده بودم و فكر مي كردم تابستون آغاز شده ولي يه بارون بهاري من رو از اين سر در گمي در آورد .
حدود يك سالي مي شد كه ساعت 5/5 صبح توي خيابان قدم نزده بودم . قطره هاي بارون كه روي گونههام مي افتاد احساس خوشبختي بهم دست مي داد .
دستامون رو باز كرده بوديم و طول و عرض خيابون رو به سيطرهي خودمون گرفته بوديم و مي دويديم . از كوچه هجدهم كه مي كذشتيم بوي نون تازه خودش حس و حال ديگري بهمون مي داد .
ساعت 5/6 بود كه رسيديم دانشكده حدود 4 يا 5 نفري اومده بودن مثل همه اردوهايي كه رفته بودم شروع حركت 2 ساعت بعد از ساعت اعلام شده بود ، اين اردو هم همين طور شد ساعت 6 گفته بودن حركت و ساعت 8 راه افتاديم توي اين فاصله حدود يك ساعتي رو توي حياط دانشكده نشستيم و حرف زديم حوصلمون سر رفته بود به فكرمون رسيد كه بريم نون بربري بخريم . رفتيم سراغ مسئول كه ازش اجازه بگيريم كه قبول نمي كرد اصرار كرديم و گفتيم كه 10 دقيقه اي مي آييم . من و راضيه و فرزانه كه هميشه پاي نون خريدن بوديم رفتيم ، زينب و سارا نيومدن حوصله نداشتن يا دلشون نمي خواست با ما بيان.
نانوايي كوچه پشتي دانشكده بود . بدو بدو رفتيم و نانوايي خلوت بود يه نون گرفتيم شد 300 تومان ، تا هفته قبل 200 تومان بود اعصابمون خرد شد مخصوصاً اعصاب راضيه كه پول نون رو حساب كرد و من و فرزانه كلي به راضيه خنديديم گفتيم ما نون 300 تومني نمي خوريم . داشتيم بر مي گشتيم كه زينب زنگ زد و گفت ميخواييم بريم زود باشين ما هم 5 دقيقه اي خودمون رو رسونديم .
دو تا اتوبوس ولوو به رنگ هاي سفيد و آبي جلوي دانشكده پارك شده بود همون اتوبوس هايي بودن كه هفتهي قبل ما رو به اردبيل برده بودند به اين داشتيم فكر مي كرديم كه بريم سوار كدوم اتوبوس بشيم منتظر بوديم اون اتوبوسي كه استاد سوارش ميشه سوار بشيم . استاد سوار اتوبوس سفيد شد هر چند از اتوبوس سفيد چندان دل خوشي نداشتيم چون توي سفر قبلي خيلي بهمون بد گذشته بود ولي خوب بازم رفتيم سوار اتوبوس سفيد شديم تازه نشسته بوديم كه گفتند جاتون رو عوض كنيد يا بريد عقب اتوبوس و يا بريد اون يكي اتوبوس ما هم كه عقب اتوبوس حالمون بد مي شد مجبور شديم بريم اون يكي اتوبوس . ساعت 8 و يا به قول استاد 8:2 دقيقه بود كه راه افتاديم خيلي خوشحال بودم سفر رو خيلي دوست دارم مخصوصاً سفرهاي دانشگاهي و با جمع دوستان رو ، داخل اتوبوس فرزانه و راضيه كنار هم و زينب و سارا روبه روي اونا نشسته بودن منم جلوشان تنها نشسته بودم . اصلاً سفر كردن تنهايي رو دوست ندارم مخصوصاً سفرهاي طولاني رو ، خونه هم كه مي رفتم ( اهل ساوه هستم ) همش دنبال همسفر مي گشتم كه مسافت راه رو حس نكنم.
تا نشستم چشمم به اولين چيزي كه خورد اين بود كه يه صفحهي كوچيكي بالاي سر راننده و اون طرف بالاي صندلي اول بود كه تاريخ و دماي هوا و ساعت رو اعلام مي كرد كه همش اشتباه بود نمي دانم چرا آقاي راننده اون رو روشن كرده بود يا خاموشش مي كرد و يا درست تنظيمش مي كرد .
و اما راننده : دو تا راننده داشتيم كه يكي شون قد بلند و ريشو و سبزه بود و فكر مي كنم حدود سي و خردهاي سال و اون يكي قد كوتاه بود و حدود چهل و خرده اي سال داشت راننده ها چون خيلي مهربون بودند توي سفر قبلي شناخته بودمشون يه پسر جوان هم بود كه نمي دونم راننده يا كمك راننده يا شاگرد بود ، اين جديد بود و نديده بودمش . اين اولين سفرم بود كه سه نفر راننده و شاگرد و كمك راننده ميديدم.
از اولين جايي كه گذشتيم كوچه ناصري كوچهي پشت دانشكده بود جايي كه 4 سال با اتوبوس آقاي كشاورز رد مي شديم و ما را به سمت خوابگاه مي برد اين دفعه با يه اتوبوس ديگه ، يه رانندهي ديگه ، يه جمع ديگه و به سمت يه مقصد ديگه گذشتيم .
می برد دل را هوا ، دستم تو گیر
پای میلغزد زجا ، دستم تو گیر
پای دل در دام دنیا بند شد
اوفتادم در بلا ، دستم تو گیر
روز روشن در ره افتادم به چاه
کور گشتم از قضا ، دستم تو گیر
در ره عصیان به سر گشتم بسی
تا که افتادم ز پا ، دستم تو گیر
کار چون از دست شد ، آگه شدم
سر نهادم مر تو را ، دستم تو گیر
آمدم بر درگهت ای کان لطف
ناتوان گشتم بیا دستم تو گیر
بی کس و بیچاره و درمانده ام
عاجز و بی دست و پا ، دستم تو گیر
دست و پایی می زدم تا پای بود
چون که پایم شد ز جا ، دستم تو گیر
چون تو دل را سر به صحرا داده ای
هم تو خود راهش نما ، دستم تو گیر
چنگ در لطفت زنم هر دم مباد
گردم از وصلت جدا ، دستم تو گیر
فیض را بیگانگان افکنده اند
ای رحیم آشنا ، دستم تو گیر
بر سر خاک رهت افتاده خوار
یا معز الاولیا دستم تو گیر
شاعر مرحوم فیض کاشانی (رحمه الله علیه)
برگرفته از شماره 5 مجله چشمه حیات صفحه 19
استاد یه نیم ساعتی دیر اومد توی ترافیک مونده بود ما هم تو این فاصله یه صبحونه مختصری سر کلاس خوردیم .قرار بود که بچه ها کتاب مردم شناسی د ر جوامع پیچیده رو کنفرانس بدن اونایی که قرار بود کنفرانس بدند خودشون رو حسابی آماده کرده بودند .نیم ساعت از ۸ گذشته بود و بعضی ها(بچه تنبل ها ) هم که خوشحال از اینکه استاد نیومده و بریم د ر حال ترک کلاس بودند که استاد تشریف آوردند.کنفرانس شروع شد اما اونی که قرار بود کنفرانس بده حرف زیادی نزد وبیشتر مطالب رو استاد توضیح دادند برام جالب بود به خاطر همین تشویق شدم وبعد از کلاس کتاب رو خریداری کردم .یا کریم هایی که پیش پنجره لانه ساخته بودند برا ی دقایقی حواس ما رو از کلاس پرت کردن بیچاره مادره حدود ۵ یا ۶ بار رفت و برای بچه هاش غذا آورد و گذاشت توی دهنشون یه لحضه یاد مامانم افتادم و دلم براش تنگ شد اما با تذکر استاد همه سر کلاس برگشتیم استاد هم برای اینکه حواسمون دوباره پرت نشه پرده رو کشید .دیگه انگیزه پیدا کرده بودم برای آمدن به سر کلاس چون وارد بحث های تحقیق میدانی شده بودیم و برام خیلی لذت بخش شده بود به طوری که تا گذشت زمان رو حس نمی کردم و برخلاف کلاسهای دیگه که تا کلاس تموم بشه ۱۰ دفعه ساعت رو نگاه می کردم بچه ها هم هیچکدوم از اون خسته نباشیدهایی که به استاد میگن یعنی بسه دیگه تمومش کنید رو به کار نمی بردن .

دلم برای جنگهای لوله خودکاری
دلم برای شیطنتهای کودکی
و ایستادنهای مکرر
پشت در دفتر
دلم برای معلمهایی که عاشقانه
آزردنم
وعشقهایی که بیبهانه آزردمشان
و از همه بیشتر
دلم برای خدا تنگ شده است.
من هر روز در تلاشم تا
خاطرم بماند،
و تو هر شب دعا میکنی
که فراموش کنی!
خاطراتمان، چه بلاتکلیفاند!!!
برای اثبات بهترین بودنت،
چند رای باید خرید
تا انتخابات قلب تو
عادلانه برگزار شود؟!!
دیر زمانی است که سکوت کردهای!
عاشق توفان پس از این آرامشم.
چیزی بنویس!مم
حرفی بزن!
این بار نپرس،
تو بگو «چه خبر؟!»
مهدی جان
تو می آیی تا عطر گرم عطوفت رادرکوچه های سرد دنیا جاری سازی
آه من از حقارت دنیا دلتنگم ، دلتنگم
می دانم آن روز چه وسعتی خواهد یافت و ...
تو عاطفه را در چه حجم گسترده ای معنا خواهی کرد .
اولین کلاس بعد از عید انسان شناسی فرهنگی به موقع شروع شد و استاد با یه تیپ جدید و شیک که معلوم بود ایرانی نیست سر کلاس اومد .برخلاف تصور من اکثریت دانشجویان حضور پیدا کرده بودنند و این جای تعجب داشت چون سالهای قبل هفته اول بعداز عید کلاس ها تک و توک تشکیل می شدند.نمی دونم شاید به درس علاقه پیداکرده یا غیبت هاشون زیاد بوده و یا شاید هم بعضی ها مثل من از پذیرایی ازمهمونهای زیاد خسته شده و یه سری به دانشگاه زده بودند.
بعد از تبریک عید و از این حرفها سراغ کتاب و کتابخونی و اینکه کی چه کتابی خونده شد.چند نفری دستشون رو بالا بردند منم که یه کتاب خونده بودم دستم رو بالا بردم که ایکاش بالا نمی بردم چون که باعث شد بعضی ها بعدا مسخره ام کنند.بعد استاد شروع کرد به بحث درباره تلوزیون و مضرات نگاه کردن تلوزیون که به حال من زیاد فرقی نمی کرد چون اصلا اهل تلوزیون نگاه کردن نیستم ولی یه چیز تازه ای فهمیدم اینکه نباید هر چیزی که نمایش داده می شه یا هر مطلبی که نوشته می شه را به راحتی قبول کرد باید تحقیق کرد و فهمید که درسته یا نه البته این مطالب رو ترم قبل دکتر انتظاری گفته بود ما هم طبق معمول یادمون ازاین گوشمون گرفته بودیم و از اون گوشمون بیرون رفته بود و باعث شد یادآوری بشه و تو ذهن ما بره.
بعد استاد شروع به یادآوری تکالیفمون کرد اینکه نقدمون رو باید هر چه زودتر انجام بدیم البته همه دستاشون رو به نشانه اینکه نقدشون رو انجام داده بودند بالا بردند در صورتی که من شب قبلش تو وبلاگ همه رفته بودم به جز ۵ یا ۶ نفری بقیه نشانی از نقد تو وبلاگشون نبود البته خودمم هم نقدم رو تکمیل نکرده بودم و تو وبلاگ نذاشته بودم خوب نه گفتن هم جسارت میخواد .
عیدت مبارک گل انار
هر سال با فرا رسیدن نوروز گل انار هم می رویید .اما حیف امسال سرمای زمستان اجازه دیدن گل انار را به مردمان ساوه نداد .و مردم نظاره گر درختان خشکیده انار شدند و منتظر که شاید بروید اما انتظار بی فایده بود و آنان که درآمدشان از این گل زیبا بود با چهره ای گرفته نوروز را سپری کردند و دست به درگاه خداوند بلند کرده که تا روییدن دوباره درختان (۵ سال دیگر)چه کنند.
این شعر زیبا را معصوم عزیز برایم فرستاده :
زبانم را نمی فهمی
نگاهم را نمی بینی
ز اشکم بی خبر ماندی
و آهم را نمی بینی
سخن ها خفته در چشمم
نگاهم صد زبان دارد
سیه چشما – مگر طرز نگاهم را نمی بینی ؟
سیه مژگان من - موی سپیدم را نگاهی کن
سپید اندام من – روز سیاهم را نمی بینی ؟
پریشانم دل مرگ آشیانم را نمی جویی ؟
پشیمانم نگاه عذر خواهم را نمی بینی؟
گناهم چیست جز عشقت ؟
روی از من چه می پوشی؟
جمعی به تو خندان و تو بودی گریان
کاری بکن ای دوست که گاه رفتن
جمعی به تو گریان و تو باشی خندان
گزارش
کلاس سر موقع شروع شد هیچکدام تکالیفمان را انجام نداده بودیم استاد ناراحت شد و شروع به تاکید بر انجام تکالیفمان و اینکه وقت زیادی نداریم نمود و چند تا کتاب هم راجع به موضوع عکسهایمان و نقد کتاب معرفی نمود. درس جلسه دوم درباره انسان شناسی چیست و انسان شناس کیست بود .مباحث گوناگون مطرح شد ٬ از جمله : انسان شناس شبیه کاراگاه و سیاح است و مثل این دو گروه کنجکاو دقیق می باشد .بحث دیگر بر سر تفاوت های انسان شناسی کلاسیک و معاصر و اینکه انسان شناس کلاسیک بیشتر به مطالعه جوامع دیگرو قبیله ها و روستاهای کوچک می پرداخت ولی انسان شناس معاصر به بحث درباره جامعه خود و مسائل درون جامعه می پردازد مثلا به بحث درباره ایدز و بدن و مسائلی ازاین قبیل . وبحث های هم راجع به مالینوفسکی و مرداک شد . و بعد بحث این بود که چرا کلاس خواب آور شده است . در جلسه دوم استاد متکلم وحده بود و کلاس خیلی خواب آور شده بود و جدی .قرار شد برای جلسه دیگر 20 صفحه از جزوه انسان شناسی را بخوانیم .
این عنوانی است که بیشتر دانشجویان علوم اجتماعی درباره درس مردم شناسی دارند .بالاخره پس از هفت ترم این آش کشک خاله نصیب ما هم شد . نمی دونم یه حس عجیبی راجع به این کلاس داشتم ترس شوق استرس . کلاس با یک جلسه تاخیر شروع شد نمی دونم اون جلسه چرا استاد نیومده بود ولی ما که اومدیم از روی کنجکاوی هم که شده می خواستم ببینم چه خبره آخه هر کی یه چیز می گفت یکی میگفت کلاساش خیلی جالب وخوبه یکی میگفت خیلی کار میگه و مخت جلسه اول سوت می کشه با ۴۵ دقیقه انتظار کلاس رو ترک کردیم .شد جلسه دوم
این جلسه استاد سر موقع اومد خودم رو برای سوت کشیدن مغزم آماده کرده بودم ولی اصلا هم اینطور نشد. بعد از سلام و احوالپرسی استاد شروع به پرسش از دانشجویان درباره انتظاراتشون از کلاس نمود.
هر کس هم یه جوابی داد سپس استاد شروع به نقد پاسخ های ایده الی دانشجویان کرد واقعا هم راست می گفت چون خیلی از بچه ها واقعیت را نگفته بودند مثلا یکی هدفش ازآمدن به کلاس شناخت فرهنگ بود آخه مگه میشه توی یک ترم فرهنگ رو شناخت بگذریم...
از لحن استاد خیلی خوشم آمد خیلی با نمک و خندون بود اصلا فکر نمی کردم همچین استادی باشه . از خنده هاش خندم می گرفت .
استاد کارهایی که باید در طول ترم انجام می دادیم رو گفت . نه خیلی هم زیاد نبود و مغزمم سوت نکشید فقط چند تا کار جزئی بود همین.موضوع عکسمونم انتخاب کردیم و کلاس به پایان رسید .
هرگز شک نکنید که خدای من همین اینجاست همین نزدیکی ها
او صدای تکبیر مرا می شنود بانک خاموش مناجات مرا می شنود
و پشیمانی عریان مرا می بیند
آری این جاست همین نزدیکی ها
و چه زیبا می آموزد :
مثل ما نیست جهان
و چه آسان می گوید :
وقت موعود همه به سویش برمی گردیم .
با خط دل
با رنگ شب با رنگ عشق بنگارم
که شاید این بار در این ماده سیاه روشنایی یابم
و بتوانم با نور عشق زندگی کنم.
|
|