|
یالان دنیا
|
||
می برد دل را هوا ، دستم تو گیر
پای میلغزد زجا ، دستم تو گیر
پای دل در دام دنیا بند شد
اوفتادم در بلا ، دستم تو گیر
روز روشن در ره افتادم به چاه
کور گشتم از قضا ، دستم تو گیر
در ره عصیان به سر گشتم بسی
تا که افتادم ز پا ، دستم تو گیر
کار چون از دست شد ، آگه شدم
سر نهادم مر تو را ، دستم تو گیر
آمدم بر درگهت ای کان لطف
ناتوان گشتم بیا دستم تو گیر
بی کس و بیچاره و درمانده ام
عاجز و بی دست و پا ، دستم تو گیر
دست و پایی می زدم تا پای بود
چون که پایم شد ز جا ، دستم تو گیر
چون تو دل را سر به صحرا داده ای
هم تو خود راهش نما ، دستم تو گیر
چنگ در لطفت زنم هر دم مباد
گردم از وصلت جدا ، دستم تو گیر
فیض را بیگانگان افکنده اند
ای رحیم آشنا ، دستم تو گیر
بر سر خاک رهت افتاده خوار
یا معز الاولیا دستم تو گیر
شاعر مرحوم فیض کاشانی (رحمه الله علیه)
برگرفته از شماره 5 مجله چشمه حیات صفحه 19
|
|