مدگرایی

یکسال گذشت ...

یکسال گذشت

۱۲ تیر . سال گذشته درست همین تاریخ بود که شروع کردم به خوندن برای کارشناسی ارشد . خیلی انگیزه داشتم و سر شار از انرژی بودم علیرغم مخالفت خانواده ام که می گفتند بسه دیگه خسته شدی ولی من راه خودم رو انتخاب کرده بودم .به خاطر همین روز ۱۱ تیر سال گذشته بود که وسیله هام رو جمع کردم و رفتم روستا چون محیط اونجا خیلی آروم بود . صبح خیلی زود ساعت ۵ که از خواب پا می شدم و به باغ می رفتم از خوندن درس خیلی لذت می بردم و هر روز گزارش روزانه می نوشتم اگه یک یا دو روزی تنبلی می کردم روز بعدی حسابی می خوند م . بعد ا ز ظهرها می رفتم کوه چون باغ خیلی شلوغ می شد و از طرفی هم باغمون که سر راه بو د هر رهگذری که رد می شد نگام  می کرد به خاطر همین بعد از ظهر ها رو بالای کوه پشت یه صخره ای درس می خونم . ظهرها کلاس داشتم به دخترهای روستا کامپیوتر یاد می دادم کلاس های کامپیوترم هم درست از ۱۲ تیر شروع شد و با یه حاج  آقایی توی مسجد روستا همکاری می کردم .کلاس زبان و قرائت قران و هفته نامه روستا هم برام می خواست بذاره که قبول نکردم و گفتم ایشا ا.. سال دیگه که فوقم را دادم میام .

 

ادامه نوشته

اتوبوس سواری

 

 

از صبح دارم به این فکر میکنم که روزگار به ما سخت می گیره یا ما روزگار رو سخت می گیریم ؟

صبح برای امتحان با اینکه دیرم شده بود ولی آنقدر ایستادم که اتوبوس بیاد . بعد از نیم ساعت اتوبوس اومد علاوه بر من تعداد زیادی هم اونجا ایستاده بودن همه اعصاب ها خرد ، هوا هم خیلی گرم بود . وقتی که اتوبوس رسید همه به طرفش حمله کردن . من زودتر از همه ایستاده بودم به خاطر همین تا سوار شدم یه جای خالی پیدا کردم و نشستم . چقدر هم پر شده بود دیگه جا برای ایستادن هم نبود و به زور در بسته شد و پای یه دختره هم لای در گیر کرده بود .

همینطوری که داشتم به بیرون و افراد توی اتوبوس نگاه می کردم یه پیر زنی رو دیدم که خیلی شکسته بود و جا هم نبود که بشینه یعنی هیچکی جاش رو نداد که بشینه منم که خیلی ازش دور بودم تا میخواست از بین اون همه آدم  بیاد له می شد ، ترجیح داد همون سر پا بایسته . به نظر خیلی مظلوم و بی زبون می امد ولی نه اشتباه کرده بودم این طوری هم نبود .

تا اتوبوس شروع به حرکت کرد این پیرزن هم شروع به حرف زدن کرد تن صدایش هم انقدر بلند بود که فکر میکردی بلندگو دستش گرفته .چه داد و بیدادی میکرد همش گله و شکایت از راننده اتوبوس گرفته تا شهرداری تهران مسئولان مملکتی و ....

چند تا از خانم ها بهش تذکر دادن که بابا سیاسی بازی در نیار و بشین سر جات مگه تنت میخاره .این خانم هم گوش نکرد و گفت و گفت و گفت که بقیه هم انگار جسارت پیدا کرده بودن حالا دیگه توی اتوبوس زن ها همه داشتن حرف میزدن هر کی یه چیز می گفت یکی از گرونی نون و اینکه نون را باید به نرخ خون خورد می گفت یکی از اینکه چرا همه جا سر آدم کلاه میگزارن و از وضع دارو خونه و دکتر و بیمارستان و یکی از شلوغی بانک و اینکه سه روزه میره بانک و نوبتش نمی رسه که به قبض اب بده و از سهمیه بندی بنزین و قطع برق و خیلی از موضوع های دیگه . حرفهای همشون رنگ سیاسی داشت . ولی آیا این حرف ها فایده ای داشت یا فقط خودشون رو خسته و اعصاب خودشون رو خرد می کردن ؟ و به گوش هیچکس هم نمی رسید .

آقایون هم صدا ازشون در نمی امد و بر و بر داشتن خانم ها رو نگاه می کردن . من هم کنارم یه دختر خانم نشسته بود و چقدر هم حرف زد کل مطالب امتحان از یادم رفت نمی دونم چرا بعضی ها همه مسائلشون را به همه میگن دختره از این داشت می گفت که یه خانمی خواسته اغفالش کنه و ببره توی باند دختران خیابانی که فهمیده و نرفته آخه این هم گفتن داره به یه فرد غریبه که 10 دقیقه بیشتر کنارت نیست . اون ور هم یه خانمی انقدر بلند حرف میزد با مبایلش که همه متوجه می شدن که چی میگه نمی دونم چرا مردم اینطوری شدن و دوست دارن همه از کارشون سر در بیاره .

خیلی سردرد گرفته بودم تا اینکه یه خانم متشخصی وارد اتوبوس شد و بعد ا زاینکه دید چقدر سر و صدا هست یه جمله ای گفت که همه آروم شدند انگار همه منتظر این بودند که یکی چیزی بهشون بگه . خانمه گفت : توی این زمونه که زورگار بهمون سخت گرفته بیایید دیگه ما به هم سخت نگیریم و هوای همدیگر رو داشته باشیم اینهمه همهمه برای چیه چرا ملاحضه همدیگرو نمی کنید العان توی این شلوغی یکی امتحان داره و میخواد توی این فرصتی که توی اتوبوسه حداکثر استفاده رو از وقتش بکنه و درسش رو مرور کنه یکی خسته است یکی سرش درد می کنه و ...همه ساکت شدند .منم دیگه رسیده بودم و باید پیاده می شدم ولی امیدوارم که این مشکلات رو یکی حل کنه آخه مردم بیچاره چه گناهی دارند که باید 45 دقیقه یا 1 ساعت سرپا توی این اتوبوس ها توی این ترافیک بمونندو حرسشون رو سر همدیگه دربیارن .

یه فکری باید کرد یه چاره ای باید اندیشید .

 

دنیا دو روز است :

             روزی با تو و روزی علیه تو

                      روزی که با توست مغرور نباش

                                 روزی که علیه توست صبورباش

                                                                                              چون هر دو پایان پذیر است

 

معرفی یکی از افراد موفق روستای هندس

 

دکتر نصیری یکی از افراد موفق روستای هندس است ( همون روستایی که آداب و رسومش رو تو مطلب قبلی نوشته بودم) .دکتر نصیری به سختی تحصیلاتش رو گذرونده تا به این مرحله رسیده و دارای دکترای محیط زیست می باشد .ایشون  با بیش از ۳۰ سال تلاش به عنوان شهردار مناطق مختلف تهران از شهرداری خداحافظی کردند. عکس های مراسم تودیعشون رو می تونید در تاریخ ۲۵/۳ ۱۳۸۷ توی پیوندها ببیند.