
خيلي روحيهي بدي داشتم سه شنبه ساعت 8 صبح كلاس مردم شناسي فرهنگي با دكتر فاضلي داشتم . تا وارد كلاس شدم دوستم گفت اردوي كاشان و ابيانه از طرف انجمن علمي و پژوهشگري به همراه دكتر فاضلي ميريم مياي يا نه ؟ منم گفتم آره اين اولين باري بود كه بدون فكر كردن قبول مي كردم تو سفرهاي قبليم هميشه دقيقهي 90 تصميم مي گرفتم .
شايد اين آخرين سفر دوره كارشناسي ام باشد و اين آخرين باري باشه كه با 4 تا يارصميمي ام راضيه ، فرزانه ، زينب و سارا مي رم سفر .
ما 5 تا هميشه با هم سفر مي كرديم البته به جاي سارا ، مرضيه هميشه باهامون مي اومد سفر كه توي اين سفر سارا به جاي مرضيه اومده بود راضيه و زينب همكلاسي خودم بودن و فرزانه و مرضيه هم ارتباطاتي بودن كه 4 سال بود ما با هم بوديم .زینب خیلی شوخ بود و همش تیکه می پروند که ما بخندیم و فرزانه هم همش تو فکر کلاس بود و تعریف از رشته با کلاس و همکلاسیهای با کلاسش بود .
من و زينب و راضيه خيلي دلمون مي خواست اين سفر رو حتماً بريم ولي از طرفي هم چون كارهاي عكس درس مردم شناسي رو تكميل نكرده بوديم و بايد يك شنبه تحويل مي داديم يك كم نگران بوديم و شك داشتيم كه بريم يا نه بالاخره سفر رو به نمره ترجيح داديم و قرار شد كه بريم كاشان .
خيلي در مورد كاشان شنيده بودم ، خانواده ام همشون رفته بودن كاشان فقط من بودم كه كاشان رو نديده بودم و خيلي مشتاق بودم كه بروم .
روز سه شنبه ساعت 5/5 صبح راه افتاديم البته قبل از راه افتادن با نگهبان خوابگاه بحثمون شد چون در رو به رويمان باز نمي كرد و مي گفت براي خروج قبل از ساعت 6 بايد مجوز داشته باشيد . امان از اين مجوزها و قوانين دست و پا گير حالا اين يه نمونه اش بود بماند .....
بارون آرومي مي باريد ، خيلي قشنگ بود يك صبح بسيار دل انگيز ، آدم نمي دانست بهار يا تابستونه چون اين چند وقته بس كه هوا گرم شده بود فصل ها رو گم كرده بودم و فكر مي كردم تابستون آغاز شده ولي يه بارون بهاري من رو از اين سر در گمي در آورد .
حدود يك سالي مي شد كه ساعت 5/5 صبح توي خيابان قدم نزده بودم . قطره هاي بارون كه روي گونههام مي افتاد احساس خوشبختي بهم دست مي داد .
دستامون رو باز كرده بوديم و طول و عرض خيابون رو به سيطرهي خودمون گرفته بوديم و مي دويديم . از كوچه هجدهم كه مي كذشتيم بوي نون تازه خودش حس و حال ديگري بهمون مي داد .
ساعت 5/6 بود كه رسيديم دانشكده حدود 4 يا 5 نفري اومده بودن مثل همه اردوهايي كه رفته بودم شروع حركت 2 ساعت بعد از ساعت اعلام شده بود ، اين اردو هم همين طور شد ساعت 6 گفته بودن حركت و ساعت 8 راه افتاديم توي اين فاصله حدود يك ساعتي رو توي حياط دانشكده نشستيم و حرف زديم حوصلمون سر رفته بود به فكرمون رسيد كه بريم نون بربري بخريم . رفتيم سراغ مسئول كه ازش اجازه بگيريم كه قبول نمي كرد اصرار كرديم و گفتيم كه 10 دقيقه اي مي آييم . من و راضيه و فرزانه كه هميشه پاي نون خريدن بوديم رفتيم ، زينب و سارا نيومدن حوصله نداشتن يا دلشون نمي خواست با ما بيان.
نانوايي كوچه پشتي دانشكده بود . بدو بدو رفتيم و نانوايي خلوت بود يه نون گرفتيم شد 300 تومان ، تا هفته قبل 200 تومان بود اعصابمون خرد شد مخصوصاً اعصاب راضيه كه پول نون رو حساب كرد و من و فرزانه كلي به راضيه خنديديم گفتيم ما نون 300 تومني نمي خوريم . داشتيم بر مي گشتيم كه زينب زنگ زد و گفت ميخواييم بريم زود باشين ما هم 5 دقيقه اي خودمون رو رسونديم .
دو تا اتوبوس ولوو به رنگ هاي سفيد و آبي جلوي دانشكده پارك شده بود همون اتوبوس هايي بودن كه هفتهي قبل ما رو به اردبيل برده بودند به اين داشتيم فكر مي كرديم كه بريم سوار كدوم اتوبوس بشيم منتظر بوديم اون اتوبوسي كه استاد سوارش ميشه سوار بشيم . استاد سوار اتوبوس سفيد شد هر چند از اتوبوس سفيد چندان دل خوشي نداشتيم چون توي سفر قبلي خيلي بهمون بد گذشته بود ولي خوب بازم رفتيم سوار اتوبوس سفيد شديم تازه نشسته بوديم كه گفتند جاتون رو عوض كنيد يا بريد عقب اتوبوس و يا بريد اون يكي اتوبوس ما هم كه عقب اتوبوس حالمون بد مي شد مجبور شديم بريم اون يكي اتوبوس . ساعت 8 و يا به قول استاد 8:2 دقيقه بود كه راه افتاديم خيلي خوشحال بودم سفر رو خيلي دوست دارم مخصوصاً سفرهاي دانشگاهي و با جمع دوستان رو ، داخل اتوبوس فرزانه و راضيه كنار هم و زينب و سارا روبه روي اونا نشسته بودن منم جلوشان تنها نشسته بودم . اصلاً سفر كردن تنهايي رو دوست ندارم مخصوصاً سفرهاي طولاني رو ، خونه هم كه مي رفتم ( اهل ساوه هستم ) همش دنبال همسفر مي گشتم كه مسافت راه رو حس نكنم.
تا نشستم چشمم به اولين چيزي كه خورد اين بود كه يه صفحهي كوچيكي بالاي سر راننده و اون طرف بالاي صندلي اول بود كه تاريخ و دماي هوا و ساعت رو اعلام مي كرد كه همش اشتباه بود نمي دانم چرا آقاي راننده اون رو روشن كرده بود يا خاموشش مي كرد و يا درست تنظيمش مي كرد .
و اما راننده : دو تا راننده داشتيم كه يكي شون قد بلند و ريشو و سبزه بود و فكر مي كنم حدود سي و خردهاي سال و اون يكي قد كوتاه بود و حدود چهل و خرده اي سال داشت راننده ها چون خيلي مهربون بودند توي سفر قبلي شناخته بودمشون يه پسر جوان هم بود كه نمي دونم راننده يا كمك راننده يا شاگرد بود ، اين جديد بود و نديده بودمش . اين اولين سفرم بود كه سه نفر راننده و شاگرد و كمك راننده ميديدم.
از اولين جايي كه گذشتيم كوچه ناصري كوچهي پشت دانشكده بود جايي كه 4 سال با اتوبوس آقاي كشاورز رد مي شديم و ما را به سمت خوابگاه مي برد اين دفعه با يه اتوبوس ديگه ، يه رانندهي ديگه ، يه جمع ديگه و به سمت يه مقصد ديگه گذشتيم .